یادم نیست اولین بار کی از گل زنبق خوشم آمد. شاید همون موقع که داستانهای فریبا کلهر رو میخواندم و اسم بیشتر شخصیتها زنبق بود. رفتم ببینم گل زنبق چه شکلیه و وقتی دیدم خیلی خوشم آمد. همونروز توی روزنامه همشهری که اونوقتا هرروز میخریدیم یه مطلب درباره گل زنبق چاپ شده بود. یکی-دو روز بعد هم توی تلهویزیون درباره ش شنیدم (خوب شد حرف گل شد، یادم آمد مامانبزرگ بهم سپرده توی اینترنت ببینم بذر شاهپسند رو کی باید بکاره). یهبار هم موقعی که برا کنکور ارشد درس میخواندم توی کتابخانه دیدم من بیشتر مسئلهها رو دارم با کمک دانش شهودیم حل میکنم. بعد این فکر افتاد تو کلهم که دانش شهودی رو با تجربه در طول زندگی بهدست میاریم یا بایدیفالت توی مغز ما هست؟ چون همون چندوقت پیشش توی گودر خوانده بودم که ساختارهای کلی زبان توی ذهن نوزاد وجود داره از همون اول. شب که آمدم خانه درباره یه موضوع تقریبن بیربطی سرچ کردم و رسیدم به یه فصلنامه علوم شناختی که گوشهش یه لینک بود که میگفت دانش شهودی فیزیک در بدو تولد توی کلهی آدم هست. خیلی عجیب بود برام. البته با خودم میگفتم اینا تصادفیه و من به هر حال این لینک یا اون مطالب رو میدیدم ولی اگر فکرش از قبل توی سرم نبود توجهم بهش جلب نمیشد. خلاصه میخوام بگم که هر وقت توجه من به یه موضوعی جلب میشه از در و دیوار برام دربارهش مطلب می باره.
من از بچگی یه مشکل بزرگی با برنامهکودکها و کتابها داشتم. همینطور با مجریهای برنامهکودک. توی مطالب اینها همیشهی خدا حق با آدمبزرگها بود. با اینکه من بیننده میدیدم مامانباباهه دارن به بچه زور میگن، اذیتش میکنن، باز آخرش بچههه میرفت میگفت آه پدر آه مادر مرا ببخشید. شما خیلی خوبید. خب حرص من در میامد. یکبار نشد محض نمونه ننهباباهه بیان عذرخواهی. یکبار بیان بگن بچهجان ما اشتباه کردیم. بخصوص اگر مامانبابام همراه من برنامه رو تماشا میکردند. چون اونها هم این ایده رو داشتند که همیشه حق با اونهاست و مجریها و فیلمسازها و نویسندهها هم همیشه ایده اونا رو تقویت میکردند. خب معلومه، برای اینکه کتابهای بچهها رو آدمبزرگها مینویسند و فیلمهای بچهها رم اونها میسازند. معلومه که نمیآن بگن ماست ما هم گاهی ترش میشه و همیشه هم حق با ما نیست. تازه من فکر میکنم واقعیت دقیقن برعکسه. بچه هر گهی که هست محصول پدرمادرشه. حتا اگر بچه کار بدی بکنه پدرمادره باید برن زیر سوال نه بچه. خلاصه خیلی کفری بودهم از قدیم و هنوز هم هستم.
اخیرن که کتاب دوستم مریم رو خواندم هم همین چیزها آمد توی سرم. توی کتاب مریم هم آخرش کارهای بد مامانه توجیه میشه. خب یعنی چی. این کارها بده، غلطه، نباید با بچه اینجوری رفتار کرد. به هر بهانهای که میخواد باشه. به مریم قول دادم براش بنویسم نظرم رو. ولی طبق معمول که خشم دارم از یه موضوعی هیجان زده میشم و داغ میکنم. نمیتانم درستدرمان حرفام رو بگم. مثل الان.
حالا دیشب و امروز صبح داشتم به این چیزها فکر میکردم. صبح وبلاگ تاخورشید رو خواندم. دیدم ئه! همین رو نوشته. بند آخر نوشتهش که عالی بود اصن. یعنی همینایی که من میخوام بگم و بهخاطر خشم و هیجان هی نمیشه. من عاشق این پدیده همزمانی ام اصن.
این تیوری هم زمانی واقعیت داره و کاملن صحیحه
پاسخ دادنحذفسلام! اگه یه زمانی دختر دار شدی حواست باشه که خیلی هم نخوای مدرن باشی و همه چیزو براش توضیح بدی و درگیرش کنی تو انتخاب، برای نسلی که هیچوقت نظرشون رو نپرسیدن این خیلی هیجان انگیزه که این اختیار رو به بچههای خودشون بدن ولی طفلکی بچهها که قدرتشو نداران، خیلی درگیر و مضطرب میشن. بردار من از بچه ۲ سالش میپرسید پسرم بریم اونور خیابون؟ در حالیکه اگه خیلی میخوای خوب برخورد کنی نباید دستشو بکشی ببری که از اونجا بفهمه دارین میرین اون ور خیابون، کافی بهش بگی عزیزم داریم میریم اونور خیابون! نمیدونم مثالم تونست حرفامو بفهمونه یا نه. بچهها خیلی آروم آروم توانایی شنیدن دلیل و برهان و بد کم کم توان تحمل اینو دارن که نظرشون رو بپرسی.
پاسخ دادنحذف