از کوه آمدهام، دوش گرفته ام و موهام هنوز خیس است. دارم رادیو گوش میکنم و منتظرم نوبت اخبارش بشود که آن موقع سشوار را روشن کنم. بهنظرم رادیوم خراب شده. یکهو صداش میرود و باید دستم را ببرم نزدیکش و یواش لمسش کنم تا صدایش برگردد. با خودم برده بودم کوه که شب رادیو گوش کنم. اما فقط یک شبکه را میگرفت که همهاش ترکمنی بود و من نمیفهمیدم چی میگویند اینها. نمیدانم مال ترکمنستان بود یا مال ایران. احتمالن مال ایران نبوده، چون آهنگهایش همه شاد و قری بودند. یاد قدیمها افتادم که تلویزیون صبحهای جمعه، شبکه محلی برنامه ترکمنی داشت. دوتار نوازهایی که یکسره میگفتند هی هی هی هی و یک نت را هزاربار میزدند و کلههایشان را با هیهیها تکانتکان میدادند. حالا برگشته ام خانه و رادیوم همه جا را میگیرد. دیروز که مه گفت بیا برویم کوه میخواستم نروم بهخاطر همین رادیو. کمی هم بهخاطر اینکه حوصله داییم و زنش را نداشتم. سروین هزاربار پرسید تو چرا عید نیامدی خانه ما؟ بار آخر همین دو ساعت پیش توی ماشین که خسته و کوفته داشتیم برمیگشتیم و من در سکوتی که حکمفرما شده بود گفتم من عید خانه هیچکی نرفتم. بعد بچه پرسید آیا من شبها بیدارم و روزها میخوابم؟ چون روزی که آمده بودند خانهی ما من خوابیده بودم. ناخن انگشت وسط دست راستم درد میکرد. صبح سعی کرده بودم به آوین دوچرخهسواری یاد بدهم و در حالی که از پشت زین را چسبیده بودم میدویدم. از بیدست و پایی و ترسو بودنش کلافه شده بودم. بعد هم توی ماشین مجبورم کرد باهاش بیستسوالی بازی کنم و دائم چیزهایی انتخاب میکرد که خودش هم نمیدانست چی هستند. تمام مدت دور و برم بودند، حتا تا پشت در دستشویی دنبالم میامدند و لابد اگر تعارف میکردم تشریف میاوردند تو. مامانبزرگشان هم آمده بود. معلم کلاس چهارم مه بوده. بامزه بود و برای بچهها قصه تعریف میکرد و شعرهای بندتنبانی میخواند. اما گاهی حالم بد میشد از دیدن زندگی آنها، از روابطشان، از این که همهچیز عادی بود. عادی بود که دخترش -همسر داییم- در ۲۶ سالگی با مردی ۵ سال بزرگتر از خودش ازدواج کرده باشد. سه سال بعد بچه اولش را زاییده باشد. چهار سال بعد بچه دوم. آشپزی کند. مادرش را با خودش ببرد کوه. مادرش برای بچههایش قصه بگوید. شوهرش رانندگی کند. با مادرش درباره دلمه برگ مو گفتوگو کند. درباره گلها، فامیلها، همکارها. درباره همهچیز. و همه اینها طوری باشد که یعنی باید همینطور باشد. دوبار شکمش را پاره کرده باشند و عادی باشد. پیشفرضها و عادی بودنها روی قفسه سینهام جمع میشوند، چار انگشت پایینتر از گلویم. سنگین است و وقتی دراز میکشم نفسم را میبُرد. هر وقت خانه دیگران میخوابم، صبح که بیدار میشوم این چیز روی سینهام است و احساس تهوعی میکنم که ربطی به تنم ندارد. شکمم حالش خوب است اما گلویم میخواهد بالا بیاورد. فکر میکنم نباید آنجا باشم.
نزدیک ظهر با مه و دایی و بچهها رفتیم پیادهروی توی کوه. یک مار دیدیم. آوین کلی ادا درآورد و جیغجیغ کرد. سروین ولی فقط نگاه میکرد. بعد یک تپهای را رفتیم بالا و به یک دشتی رسیدیم که اسبها تویش میچرخیدند. دایی با دهانش سوت میزد و یک سیر کوهی کنده بود که بدهد به یکی از اسبها که مادیان قهوهای روشن بود. فکر کنم رنگش یک اسم دیگری داشته باشد. الان «رنگ اسب» را گوگل کردم و دیدم اسبی که صبح دیده بودم کرنگ مسی بوده. اسبه یککمی آمد نزدیک. یعنی یککم یککم میامد. دایی سیر را تعارفش کرد، خوشش نیامد و رفت. دلم خواست من هم مادیان اینرنگی بودم. آرام، قوی، نجیب، چابک، آزاد.
همهجا صدای رودخانه و بلبل میامد. روی زمین یکعالمه گل قاصدک بود. چندتا فوت کردم. یک گل سفید هم بود که بچهها بهش میگفتند شیرپنیر و از زمین میکندند و میخوردند. من هم یکدانه خوردم. نه ترش بود نه شیرین نه تلخ. کمی مثل کرفس و کاهو بود مزهاش. بیشتر کرفس.
عصر روی ایوان ایستاده بودم و خورشید را نگاه میکردم که داشت کمجان میشد و میتوانستم بگذارم بتابد به تنم بدون آنکه پوستم را دان دان و قرمز کند. آنطرف هم ماه درآمده بود. گردِ گرد. برای چند دقیقه ماه و خورشید روبروی هم بودند. تکیه داده بودم به ستون و باد موهای کوتاهم را پخش و پلا میکرد. تمام دهکده ساکت بود. حتا صدای بچهها نمیامد. سبزی جنگل هنوز تازه و براق بود. انگار چشمهام لبخند میزدند وقتی نگاه میکردم به کوهها. بقیه داشتند جمعواری میکردند که برگردیم. خیالم راحت بود که شب توی اتاقم با رادیویم تنها هستم. حال خوشی بود.
آدم هاى خوب طبيعت را دوست دارند.
پاسخ دادنحذف