صندلی تکی گرفته بودم، اما ماشین خراب شده بود و بلیتم را عوض کرده بودند و باید پهلوی یک غریبه مینشستم. عصبانی بودم اما اعتراضی نکردم. یعنی رفتم توی دفتر مدیریت که اعتراض کنم، ولی چیزی نگفتم و برگشتم. فکر میکنم دیگر هیچوقت در ایران به هیچچیزی اعتراض نکنم.
عوضش بشرا را دیدم. از تبریز آمده بود و به تبریز برمیگشت. مثل من فقط یک کوله همراهمش بود. یک گوشه نشسته بود سیگار دود میکرد که من را دیده بود و بعد تلفن کرد که مطمئن شود خودم بودهام. رفتم کنارش نشستم و حرفهایمان را از همانجا که دوهفته پیش در ستارهآباد تمام شده بود از سر گرفتیم. بلیتش ساعت ده شب بود و نمیدانست تا آن موقع چه کار کند. نشانی کافهای که با نسیم رفته بودیم را دادم که بعد از خداحافظیمان برود. خوشحال شدم که کسی پای اتوبوس میایستد و پیش میاندازدم. پیش انداختن همان بدرقه کردن است. مامانبزرگآقاجونام اینطوری میگفت. از خانه هم که بیرون میرفتی، تا دم در میامد که پیش بیندازدت.
پهلونشینم در اتوبوس بلندبالا و کمی پیر بود، اما مثل جوانها لباس پوشیده بود. شلوار جین و مانتوی آبی تیره و مقنعه. دستهایش بود که خیلی پیر بود و من بیشتر دستهایش را میدیدم. صورتش را که میدیدم جا میخوردم، چون جوانتر از دستهایش بود. وقتی خواستم کنارش بنشینم لبخند خوشامدگویانهای زد. من هم لبخند زدم، بعد آهنگ فرو کردم توی گوشم که اگر احیانن زن خواست، مجبور نباشم با او حرف بزنم و جواب سوالهای احتمالیش را بدهم. اما زن زیبا بود. بعد که با تلفن صحبت کرد دیدم صداش هم خیلی خوب است. آرام و مهربان حرف میزد. صداش مثل موسیقی بود، انگار از روی نت حرف میزد. حتا میتوانم حدس بزنم که معلم موسیقی بود. با زنی صحبت کرد و خواهش کرد اگر آیدا و صنم آن نزدیکی هستند با آنها صحبت کند. بهنظرم رسید آیدا و صنم شاگردهایش هستند که از او درس پیانو میگیرند. به آیدا و صنم حسودیم شد. هرکه بودند از من خوشبختتر بودند. زن گفت فرداشب تماس میگیرد و دوباره صحبت میکنند. به یک دختر دیگر هم تلفن کرد. دخترک امتحان داده بود. نفهمیدم چه امتحانی. میگفت سخت بوده و زن میگفت اگر برای تو سخت بوده، پس حتمن خیلی سخت بوده. به دختر اطمینان داد که موفق خواهد شد. بین راه دم یک هتل پیاده شد. تا آخرین لحظه میخواستم بپرسم ببخشید خانم، شما معلم میسوقی هستید؟
اولین بار بود که از بازگشت به شهر خوشحال نبودم. غمگین هم نبودم. نصف مسافرها در شهرهای دیگر پیاده شده بودند. اتوبوس ساکت بود و راننده برای خودش ابی گذاشته بود که صدایش به زور به ما هم میرسید. نفهمیدم از کجا خوشحال شدم که دارم برمیگردم و جاده به چشمم زیبا و رویایی آمد. نیمهشب بود که به شهر رسیدیم.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر