دیشب قبل از خواب و امروز صبح کتاب «در جست وجوی انسان وارستهی امروز» را خواندم که گفتوگو با توران میرهادی بود. دیشب از خانهی کتاب خریدم. الان هم منتظرم «مادر و پنجاه سال زندگی در ایران» را بهنام از کارتون در بیاورد که بروم بخرم. خیلی وقت است پی اش میگردم.
موقع خواندن کتاب یک چیزهایی در دلم میجوشید. بهنظرم میفهمیدم خانم میرهادی چی میگوید. یعنی آنچیزهایی که میگوید را حس کردهام خودم. مدرسهای که داشته (مدرسه فرهاد) خیلی شبیه به مدرسهای بود که رویای ساختنش را داشتم. برای همین خواندن کتاب حال خوبی داشت.
موقع خواندن کتاب یک چیزهایی در دلم میجوشید. بهنظرم میفهمیدم خانم میرهادی چی میگوید. یعنی آنچیزهایی که میگوید را حس کردهام خودم. مدرسهای که داشته (مدرسه فرهاد) خیلی شبیه به مدرسهای بود که رویای ساختنش را داشتم. برای همین خواندن کتاب حال خوبی داشت.
کتابهای فیزیک دبیرستان را خریده ام، به این امید که چندتا شاگرد پیدا کنم و بهشان فیزیک درس بدهم. امروز صبح پ کوچکم زنگ زد - سوم راهنمایی است- و چندتا سوال درباره قانون اول نیوتن و محاسبه برایند نیروهای وارد برجسم پرسید. برایش توضیح دادم و خیلی زود مطلب را گرفت. این بچه عالی است. حیف که گیر کرده توی این سیستم خراب آموزشی. مادرش هم در خرابتر کردن این خرابی کم نمیگذارد.
دیشب که داشتم کتابه را میخواندم در دلم ولوله بود که بدهم نیل هم بخواند. امروز تولدش است. هدیهاش (کتابی که سفارش دادهام) هنوز آماده نیست. هفته آینده برایش پست میکنم. باید پست کنم، چون دیگر در این شهر زندگی نمیکند. رفته است تهران و اندوه دوریاش از همین حالا - که فقط چند روز از آخرین دیدارمان گذشته- در دلم است.
فردا بعد از سه ماه کلاس موسیقیام را دوباره شروع میکنم. با این که دست چپم هنوز حرکتش محدود است. دلم برای خداجون تنگ شده و برای آفرینهایی که توی دفترم مینوشت.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر