الان داشتم با ممد، همکلاسی سابقم، حرف میزدم. روز قبلش بحثی
نزدیک به دعوا کرده بودیم (توی فیسبوک) و حالا داشتیم وانمود میکردیم آن بحث تمام
شده و هنوز با هم خوبیم. هرچند که ما از روز اول با هم خوب نبودیم. سر آیه های
قرآن که توی کلاس معارف من ترجمه میکردم و سر هر آیه یک و نیم نمره میگرفتم. ممد
از دین و قرآن و عربی، یکجا بدش میامد. رسیدیم به درس، نمیدانستم ارشد کجا قبول
شده و چی میخواند. او هم احوال من را نمیدانست. اطلاعاتمان از هم را به روز
کردیم و تهش ممد بهم گفت هرجا هستی موفق باشی و عاشق. خیلی بدم میاید بهم بگویند
«موفق باشی». اما خوشم آمد که گفت عاشق باشی. چون الان عشق مسئلهام است. همیشه
مسئلهام بوده. وقتی عاشق بودم، بوده. وقتی نبودهام هم بوده. وقتی فکر میکردم
باید عاشق باشم، وقتی فکر میکردم نباید عاشق باشم. همیشه بوده. خلاصه فیلام را
یاد هندوستان انداخت با حرفش. دور و برم همه داشتند درس میخواندند. همه جدی.
هیچکس با موهاش ور نمیرود مثل من. هیچکس دائم فیسبوک و گوگلپلاسش را چک نمیکند.
من با این آهنگ توی گوشم و ملیت قشنگم جدا بودم انگار از بقیه. یک میلی به جدا شدن
از محیط هم همیشه بوده در من و به تباهی کشاندهام.
یک لحظه بود که داشتم کنده میشدم از میزو صندلی و سر میخوردم
توی خیالاتم. یاد همه لحظههای مشابه افتادم. توی دبستان، دبیرستان، توی دانشگاه، توی
جمع فامیل. همیشه دل داده بودم به این لحظه، گذاشته بودم بخار بشوم و به هوا بروم.
دور بشوم. دور، دور. بعد شب امتحان که مجبور بودم میعان کنم و برگردم، مکافاتی
داشتم. همانجا (ینی همین جا) تصمیم گرفتم بمانم توی باغ. دلداری دادم به دلم که
عاشق هم میشود بود همینجا روی زمین. همانطور که یک زمانی غم را با خودم میبردم
اینطرف و آنطرف و زندگی هم میکردم. عشق را هم میتوانم لابد ببرم. عجیب که دلم
قبول کرد. گفت پس بیا اینها را بنویس، بعدش برویم تو زندگی کن، من هم عاشقی کنم.
قبول کردم.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر