آذر ۲۲، ۱۳۹۲

و آن کبوترِ غمگین که از دلم گریخته شوق است.

خیلی وقت است که دیگر خَوش نمی‌شوم، خوَش نمی‌شوم، پاره‌ی آتش نمی‌شوم که خانه بسوزم بروم تا به بیابان برسم. به قولِ آقای امین‌پور «دیگر نمی‌توانم هر وقت خواستم در بیست سالگی متولد شوم. انگار، فرصت برای حادثه از دست رفته است». دوست دارم چیزی باشد که برایش بدوم، قلبم برایش بزند، وقت بیکاری اسمش، حرفش، خطوطش را مشق کنم. رویایش را ببافم. نقاشی‌اش را بکشم. جایی باشد، که ماهی یازده تا نامه برایشان بفرستم. بعد خودم حیران شوم وقتی جلوی اسمم بنویسند: ۱۱ نامه. 


۱ نظر:

  1. سلام
    این پست وبلاگ شما در "لینک زن" بازنشر داده شد
    باتشکر
    لینک زن
    http://linkzan.ir/archives/20113

    پاسخ دادنحذف