شاید به خاطرِ اینه که امسال سنم مضرب چارده شده. دوباره همهش فکر میکنم باید نویسنده کودک و نوجوان بشم که خوشحال باشم. اون موقع که چارده سالم بود اینطوری فکر میکردم، منتها خیلی مطمئنتر از حالا بودم. حالا خب نویسنده شدن که سخته، ولی مترجم کتابای بچهها میتانم بشم. اینو به خودم دلداری میدم. همش میگم این کتابای ماشین و دوچرخه که تمام شد، دیگه قصه ترجمه میکنم. اصن شاید اونقدی آلمانیم خوب بشه که از آلمانی هم ترجمه کنم. دوست دارم حاصل زندگیم بشه چندتا کتاب که بچهها بعدازظهرا که تنهان بخوانن و کیفور بشن. مث اون موقعهای خودم که کتابا و مجلهها برام مث یه ثروت عظیم بودن، بخصوص بعدازظهرا که مجبور بودم ساکت باشم. ولی ما اون موقعا زود تعطیل میشدیم. زنگ خانه ساعت دوازده میخورد، دبستان. راهنمایی هم دوازده و نیم. الان ولی بچهها تا سه-چار بعدازظهر مدرسه ان. بعدشم کلاس ملاس میرن. دیگه میان خانه شلِ شهیدن. از تو مهدکودک هم که مسئله فیزیک کوانتوم باید حل کنن. آگاهی از این واقعیت متزلزلم میکنه. ولی اگه یه دانه بچه هم تو کل ایران باشه که کتابای من بعدازظهراش رو خوش کنه، باید بنویسم. یا ترجمه کنم. حیفی نقاشی بلد نیستم.
اسفند ۲۱، ۱۳۹۲
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
قصه نویسی را یک امتحانی بکن، اگر بشه خیلی خوب می شه :)
پاسخ دادنحذف