روز اول، خالهام راه میرفت و میگفت: «نجاستها.
نجاستها. ایشالا بیمادر بشید». اگر نفرین اثر داشت، به شب نکشیده ساکنان قبلیِ
خانه از صحنه روزگار محو میشدند. توی سینک ظرفشویی مو بود. از هود مو آویزان بود.
به دیوارها مو چسبیده بود. من با دیدن موها عق میزدم. خالهام به آقای کریمی میگفت
دیوارها را خوب تمیز کند، چون اگر تن این
دوتا –ما - به دیوارها بخورد سکته خواهند کرد. من را نشان میداد: این بچه کثیفی
ببیند بالا میآورد. با افتخار میگفت «اینجوریه خواهرزادهم». من بهتزده بودم و
در عین حال حواسم بود که غر نزنم. خواهرم تنهایی دنبال خانه گشته بود و همه کارها
را تنهایی کرده بود. شوهرخالهام همراهیاش کرده بود، اما من هیچ. من نگاه. گفته
بودم هرچی تو انتخاب کنی قبول دارم. حوصله نداشتم. عادت کردهام این کارها را
برایم انجام بدهند. خانهام را قولنامه کنند. غذا را بپزند جلویم بگذارند. رختم را
بشویند و اتوکرده تقدیم کنند. دوسال پیش که رفته بودم سفر طولانی، فکر کرده بودم
وقتی برگردم آدم مستقل و منظمی میشوم. برگشتم و نشدم. سر خوردم توی قالب قبلی.
قالبهای قدیمی گرانش شدیدی دارند و من نتوانستم از آن فرار کنم.
روز دوم، من نرفتم. کاری از دستم برنمیامد و میایستادم
عکس خودم را توی شیشههای صدسال نشُسته
نگاه میکردم. به لهجهی آقای کریمی دقت میکردم. به استیصال خواهرم که دستکش دست
کرده بود و دیوارها را بدون هیچ برنامهای با پودر رختشویی و وایتکس میسابید نگاه
میکردم و با احتیاط بهش میگفتم نکند چون اینطوری مچ دستش نابود میشود. او هم
نگران مچ دست من بود که پارسال تابستان شکست و دیگر مثل اولش نشد. من هم به روی
خودم نمیاوردم که مچ دستم دیگر مشکلی ندارد و اجازه میدادم به این بهانه من را از
سابیدن معاف بداند. روز دوم خودش گفت تو بمان خانه. ماندم کمی درس خواندم.
سه هفته است که میروم سر کار. پمپ درست میکنیم.
حوصله ندارم توضیح بدهم. با این وضع اینترنت حوصله ندارم وبلاگ بنویسم. ترجیح میدهم
نامه بنویسم. برای یک نفر تعریف کنم. نه برای یک عالمه آدمی که نمیشناسم. مثلن میتوانم
به هانیه نامه بنویسم. بیشتر از دوسال است هیچ تماسی نداشتهایم، اما هنوز من توی
ذهنم برایش نامه مینویسم. برای همین حس نمیکنم که دو سال است هیچ خبری ازش ندارم.
لابد درسش تمام شده. حتمن خیلی چیزها توی زندگیاش عوض شده.
به پب فکر میکنم. به تغییر سبک زندگیم فکر میکنم
و این که ممکن است مریض بشوم و این که بعد از این چهطور باید خودم برای خودم غذا
بپزم و سر کار ببرم. فکر میکنم چهجوری میشود زنده بمانم و دائم یک چیزهایی را
به خودم توصیه میکنم. به خودم دلداری میدهم و میگویم که همانطوری که دوست دارم
زندگی خواهم کرد. به خودم میگویم «صبر» و صبر میکنم.
- از خاطرات بهار سال گذشته.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر