فروردین ۱۶، ۱۳۹۳

چیدن سپیده‌دم.

چه‌قدر آندره آرزومانیان خوب است. این را با آهنگ آن شعر فروغ می‌گویم که توی آن دوست داشت گیس دختر سیّد جواد را بکشد. چیدن سپیده‌دم را گذاشتم که باهاش کار کنم. خودم را گوش می‌زنم. با موسیقی می‌توانم نقاشی کنم یا نقشه بکشم، اما کار و درس نمی‌شود. تنها تکلیف دانشگاه که با رغبت انجام می‌دادم نقشه‌کشی بود، چون می‌شد همراهش موسیقی گوش داد و خیال‌بافی کرد. الا این چیدن سپیده‌دم، می‌دانم مال بابک بیات است، آندره آرزومانیانش را مطمئن نیستم. اما الان دارم به یاد آرزومانیان گوش می‌دهم و خیال گوگل کردن و روبرو شدن با حقیقت را هم ندارم. چراغ مطالعه روشن است، رویش به دیوار. چراغ سقف خاموش است. هرشب همین است. مثل اتاق خودم در ستاره‌آباد که همیشه از روشن کردن چراغ سقف جداً خودداری می‌کردم. سمت راستم تکالیف کلاس آلمانی است و سمت چپم کاری که انجام می‌دهم و نمی‌دهم. الان سه تا قطعه از چیدن سپیده‌دم پخش شده و من هنوز از این که دگر بکوشم و مشغول کار خود باشم گریزانم. ساعت هم یازده و نیم شب است، به وقت محلی. دیگر وقت محلی را پذیرفته‌ام. و این را که اول هفته تعطیل باشد. چه می‌توانستم بکنم؟ هیچ. قطعه چهارم شروع شد. قطعه چهارم تمام شد. قطعه پنجم شروع شد. موسیقی فیلم را می‌ماند. زیر کتری را روشن کرده‌م. ساعت یازده و چهل و هفت دقیقه شب. 

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر