همهچی عجیبه برام. مث اون موقع که دانشجوی اونجا - اونجا که هنوز دلم ازش چرکینه - بودم. با خودم میگفتم ینی چی که زار و زندگی رو ول کردهم آمدهم اینجا؟ هیژده-نوزده سالم بود تازه. و اون موقع مفهوم زار و زندگی هنوز برام شکل نگرفته بود. بیشتر منظورم مامانم بود و اتاقم و کتابا و مجلههام. همینطور غذای حاضر آماده و بیمسؤولیتی. عین خر خران کنکور داده بودم و به همون شکل انتخاب رشته و شهر. گند زده بودم. هنوزم ناراحتم بابت اون انتخاب. بابت محیط و آدمایی که به خودم تحمیل کردم. هی از خودم میپرسیدم من اینجا چه کار میکنم؟ حتا یه ذره نشد که حس تعلق کنم به اون شهر، اون دانشگاه و اون آدما. همونطوری که به کودکستان و دبستان و دبیرستانمم هیچوقت حس تعلق نداشتم. همهش میگفتم من اینجا چه کار میکنم؟ وسط این آدمای بیربط. توی دبستان و راهنمایی همیشه یه بهانه جور میکردم که از کلاس بیام بیرون. توی خلوتی حیاط مدرسه نفس بکشم و سعی کنم بودن خودم در اون چارچوبا رو توجیه کنم. اگه نمیشد از کلاس برم بیرون، به بهانه تراشیدن نوک مدادم میرفتم گوشهی کلاس دم سطل آشغال. یه بارم اول دبیرستان، زنگ ریاضی که خانوم نوروزخانی داشت یه چیزی که الان کلیاتش یادمه اما اسم مبحث یادم نیس درس میداد، همینطوری که میز اول بغلدست سارا نشسته بودم و خیره بودم به تخته، یهو زدم زیر گریه. بعدش پاشدم رفتم دست و رومو بشورم. راضیه آمد دنبالم، ناز و نوازشم کرد. برگشتیم کلاس. بعد دیگه یه کمی سعی کردم ادای تعلق داشتن رو در بیارم. ولی حتا با اون اُس و اساس زندگیم هم حس تعلقم کار نکرد. اینو توی اون مسابقه بزرگ دوچرخهسواری که سال ۸۶ توش رکاب زدم فهمیدم. جای من اونجا هم نبود.
حالا نمیدانم چی عجیبه. اینجا که همهچی خوبه. بهخصوص از لحاظ دوچرخهسواری که اُس و اساس زندگیمه. اما بازم برام عجیبه. با این که تمام شهر پره از آدمایی مث من که زار و زندگی رو ول کردهن آمدهن اینجا که جای دوری محسوب میشه به هر حال. شایدم قسمت تعلق من خرابه. ینی انقد انسان وارستهیی ام - به از شما نباشم - که اساسن به دنیا احساس تعلق ندارم. شایدم برای این که همش در حالت تعلیق ام. شایدم خیال میکنم اینا همش پیشگفتاره. داستان هنوز شروع نشده.
خیلی حس جالبی نیست، یعنی برای من نبوده، این تعلق نداشتن، ولی تا حدی هم دست خود آدم هست، یعنی برای من در طول زمان تغییر کرده … به هر حال، چون داستان خیلی وقت است که شروع شده، و این نبودن در متن/بطن آن مثل کنار رودخانه ایستادن و تماشای گذر آب است …
پاسخ دادنحذفاین نظر توسط نویسنده حذف شده است.
پاسخ دادنحذفهیچ آدرسی نداری که بشه یه نوشته شخصی برات فرستاد. دو کلمه حرف زد؟
پاسخ دادنحذفهمین جا برات بنویسم؟
نمیشه ایمیلم رو اینجا بنویسم. همینجا بنویس، یا آدرس ایمیل بده که خصوصی برات ایمیلم رو بفرستم.
حذفman1998united@yahoo.com
حذفاینجا نمیشه راحت حرف زد. اگه تو ای میل بشه.
ممنون.
tell me about it
پاسخ دادنحذف