خوبی بچگی این بود که فیدها جرعه جرعه به کامت میرسید، نه بشکه بشکه. باید آنقدر چشمو چشمو میزدی تا مامان از سر کار بیاید و از دم در یک گُلک یا سروش کودکان را توی هوا برات تکان بدهد و دستش را بالا نگه دارد تا یک بوس بهش بدهی و بعد مجله را بدهد دستت، یا اگر خیلی بخت یارت بوده باشد «یارحسنی و ننهکوچیکه و دختر نارنج و ترنج» را.
بعد لحظهها لبریز بودند. آرام و پیوسته خواندن، غرق شدن توی متن و تصویرها، از ضایع بازیهای مجیدِ هوشنگ مرادیکرمانی خجالت کشیدن، طوری که موقع خواندن، همانطور که تکیه دادهای به در کمد رختخوابها، از خجالت سُر بخوری پایینتر. و بعد که قصه تمام شد خیره بشوی به عکس مجید روی جلد که هیچ شباهتی به تصویر مجید توی ذهنت ندارد و گوشه جلد را نگاه کنی که نوشته «طنز تلخ» و نفهمی که یعنی چه و هی معنایش را حدس بزنی. آن حدسزدنها. خیره شدن به «سحاب کتاب» که هنوز نمیدانی اسم ناشر است و نمیدانی سحاب چی است و ناشر چی است. جلد سوم را بیشتر از بقیه دوست داشته باشی، چون چاقتر است و زود تمام نمیشود. خواهر بزرگ من برژیت را ببندی و با خجالت بروی جلوی آینه که ببینی اشکهات واقعی اند یا نه. و کشف کنی خلاف آنچه بزرگترها میگویند کودک سنگدل نیستی و این راز را تا سالها پیش خودت نگه داری. ندانی شادی، فرزندِ غم است، یا شادیِ فرزند، غم است. هنوز بلد نیستی به ویرگول و کسره توجه کنی. برای هر کدام داستانی ببافی. مثل هر جملهای که نمیفهمی و داستانی میشود. بلکه هم داستانهایی. خوبی بچگی این بود که لبریز بود. آب کم بود اما تشنه نمیماندی.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر