مهر ۲۲، ۱۳۸۹

بیا بریم به مزار

رفته بودیم لوکال خوش‌گله که میز و صندلی‌هاش توی حیاطه، عمو یه سری چیزمیز، خبر و این‌ها، پرینت بگیره. کنار لوکال چندتا اتاقه که توش کامپیوتر دارن و پوستر چاپ می‌کنن و جلسه می‌ذارن. وقتی رفتیم توی اتاق یه آقای دق و دیوانه نشسته بود پشت کامپیوتری که عمو همیشه می‌شینه پشتش. عمو بی‌خیال خبر چاپ کردن شد. عوضش رفت کنار زن باریک و بلندی که پای یه کامپیوتر دیگه نشسته بود و شروع کردن خیلی یواش حرف زدن. هم صداشان یواش بود، هم مدل حرف زدن. قیافه‌ی عمو جدیِ جدی. زنه غم‌گین و جدی. دیدم زنه یه چیزی رو مالید به دهنش. فک کردم ماتیک ئه اول. بعد فهمیدم از این سیگار پیچیدنی‌ها ئه. من و خواهرم نشسته بودیم دور میز وسط اتاق. به‌ش گفتم: دارن درباره اون که خودکشی کرده حرف می‌زنن. کله‌ تکان داد که آره بابا خودم فهمیدم.
بعد که ایستاده بودیم توی ایست‌گاه منتظر قطار عمو گفت این که خودکشی کرده یه نامه‌ی بلندبالا از خودش گذاشته. گفته که دیگه هیچ آینده‌ای نمی‌بینه و امیدی نداره به این که بتانه مثبت باشه و کاری بکنه برای به‌تر شدن دنیا. خودش رو با هلیوم کُشته. یاد بادکنکم افتادم که از حزب سبزا گرفته بودم قبل از انتخابات. توش هلیوم ئه. فک کردم یعنی اگه باد بادکنک رو بخورم می‌میرم؟ من هم آخه هیچ آینده‌یی نمی‌بینم. هیچ امیدی ندارم. اصلن هیچ آرزویی ندارم. بعد فک می‌کنم آرزوهام چی بودن قبلن؟ زندگی توی جنگل بود. پیانو زدن بود. دی‌روز رفتم موزه تکنیک. توی قسمت موسیقی یه اتاقکی داشت می‌شد بری توش پیانو بزنی. ویولن و ویولن‌سل هم داشت. کسی نبود توش. نشستم پشت پیانوئه. قلبم بی حس شده بود از خوش‌حالی. طبق معمول آهنگ ملاممدجان رو زدم. بیا بریم به مزار ملا ممدجان. سیر گل لاله‌زار، ملا ممدجان. وقتی مهدکودکی بودم خاله‌پروین ارگ خریده بود. به من هم چندتا آهنگ یاد داده بود که همه‌شان یادم رفت. فقط ملا ممدجان یادم مانده که هر وقت ارگی چیزی پیدا کنم می‌زنمش. چیز دیگه‌ای هم بلد نیستم خب. یه خانومی آمد بالای سرم گفت: هالو. با لب‌خند مهربان. من کلی خجالت کشیدم ولی دلم نیامد بلند شم از پای پیانو. خانومه رفت نشست کنار ویولن‌ها، من بازم زدم. دیدم نمی‌شه هی پشتِ هم ملاممدجان بزنم که. بلند شدم رفتم. به خانومه گفتم چوس. رفتم توی اتاقکی که رادیوهای قدیمی داشت. هدفون گذاشتم و ولو شدم روی این صندلی شنی‌ها. یهو دیدم صدای پیانو میاد. پریدم از جام، برگشتم دم اتاق پیانو و ویولن‌ها. خانومه برگشت طرفم. آلمانی یه چیزی گفت که لابد می‌گفت می خوای پیانو بزنی؟ انگلیسی گفتم نه فقط می خوام گوش بدم. گفت خب پس بیا تو بشین. یه اهنگ زد. خوب می‌زد. آهنگه هم خوب بود. برگشت طرفم، گفت تو هم ساز می‌زنی؟ گفتم نه. ولی دوس داشتم پیانو بلد بودم. گفت اهل کجایی؟ گفتم. گفت آوه، ایران. من هم خیلی بلد نیستم. گفتم نه بابا خیلی خوب زدی که. می‌شه یکی دیگه هم بزنی لطفن؟ گفت: اووووه! وای! حتمن.
آرزوهای دیگه هم داشتم. می‌خواستم یه مدرسه‌ی گنده درست کنم برای دخترا، یه مدرسه‌ای که دختراش از همه پسرا زرنگ‌تر و قوی‌تر و خفن‌تر بشن. بعدن هم که بزرگ‌تر شدم دلم می‌خواست مدرسه درست کنم. نه برای این‌که دخترها از پسرها جلو بزنن. کلن دلم می‌خواست توی ستاره‌آباد یک مدرسه‌ی خوب درست کنم که همه‌جور بچه‌ای رو قبول کنه. آرزوهای دیگه هم داشتم برای شهرم. حالا دارم می‌بینم که هرروز سخت‌تر می‌شن و ناممکن‌تر. من هم هرروز ناامیدتر.
یه پیرهن گل دار برای باران، کودکِ سپیده، خریدم. هی بچه رو تصور می‌کنم توش. براش بزرگ ئه حتمن. سپیده جد کرده درسش که شیراز تمام شد با شوهر و بچه برگرده ستاره‌آباد. فکر می‌کنم اگه من مدرسه‌م رو بسازم تا اون موقع، باران می‌شه شاگرد مدرسه. نمی‌ره توی این مدرسه‌های مزخرفی که فقط جنون موفقیت به بچه تزریق می‌کنن و هیچی یادش نمی‌دن. باز فکر می‌کنم که نمی‌شه، این‌جا تو ایران، محال ئه بذارن. تازه بذارن هم من اون‌قدری عرضه ندارم که از پسش بر بیام.
دلم می‌خواست پیانو بلد بودم بزنم. با عرضه بودم. قوی بودم. هی بغض می‌کنم و غصه می خورم فقط چه فایده داره. هیچی.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر