دلم برای آدمها و مکان ها نیست که تنگ میشود. برای حال و هوایی است که با آن آدمها یا در آن مکانها داشتهام. شهرها را هم اگر دوست دارم یا ندارم به خاطر کوچکی و بزرگی خیابانهاش یا شکل و تعداد درختهاشان نیست، بهخاطر حال و هوایشان است. هرچند لابد درختها روی حال و هوای شهرها تاثیر میگذارند.
پاییز 87 بخشی از عمرم است که مثل یک سفر تاریخی هی ازش یاد میکنم. بیست واحد مفصل برداشته بودم و چارهیی جز خوب و منظم درس خواندن نداشتم. دو ترم قبل به جای هر کاری فقط گریه کرده بودم، آنقدر که دیگر گریهای نداشتم. از اول هفته مرتب درس میخواندم. توی فاصلهی بین کلاسها درس میخواندم. فقط آخر هفته دو روز برمیگشتم خانه. میانترمها که شروع شدند مجبور بودم آخر هفتهها هم بمانم. آرام بودم. عاشق نبودم. تصمیم گرفته بودم عاشق نباشم. از یک شب طوفانی شهریور، ناگهان حس کرده بودم نباید عاشق باشم. باید تنها باشم، توی خلوت خودم تنها باشم. معنی شعرها عوض شده بود. حس آهنگها. همهچیز در نهایت خوبی بود. بعد از ظهرها پشت میز تحریر چوبیم مینشستم و درس میخواندم. گاهی از پنجره بیرون را نگاه میکردم. ناگهان دچار لحظهای میشدم که سالها پیش اتفاق افتاده بود. یک بعدازظهر اول پاییز که در پشت حیاط خانهی مامانبزرگ، مامان و خالههام انار دان. میکردند و رب میپختند. من مشق مینوشتم و انار ترشی که از قرمزی به سیاهی میزد میخوردم. آب انار پاشیده بود روی دهقان فداکار. یک عصر زمستانی، بیست و هشت صفر، خانهی داییجونشان آش ترشی میخوردیم با ه و میم.
دیروز پشت چراغقرمز عابر پیاده دچار یک لحظه از آن فصل تاریخی شدم. دلم خواست برگردم خانه و از درخت نارنگی بچینم. یادم آمد درخت را قطع کردهایم. مرض زده بودش.
پاییز 87 بخشی از عمرم است که مثل یک سفر تاریخی هی ازش یاد میکنم. بیست واحد مفصل برداشته بودم و چارهیی جز خوب و منظم درس خواندن نداشتم. دو ترم قبل به جای هر کاری فقط گریه کرده بودم، آنقدر که دیگر گریهای نداشتم. از اول هفته مرتب درس میخواندم. توی فاصلهی بین کلاسها درس میخواندم. فقط آخر هفته دو روز برمیگشتم خانه. میانترمها که شروع شدند مجبور بودم آخر هفتهها هم بمانم. آرام بودم. عاشق نبودم. تصمیم گرفته بودم عاشق نباشم. از یک شب طوفانی شهریور، ناگهان حس کرده بودم نباید عاشق باشم. باید تنها باشم، توی خلوت خودم تنها باشم. معنی شعرها عوض شده بود. حس آهنگها. همهچیز در نهایت خوبی بود. بعد از ظهرها پشت میز تحریر چوبیم مینشستم و درس میخواندم. گاهی از پنجره بیرون را نگاه میکردم. ناگهان دچار لحظهای میشدم که سالها پیش اتفاق افتاده بود. یک بعدازظهر اول پاییز که در پشت حیاط خانهی مامانبزرگ، مامان و خالههام انار دان. میکردند و رب میپختند. من مشق مینوشتم و انار ترشی که از قرمزی به سیاهی میزد میخوردم. آب انار پاشیده بود روی دهقان فداکار. یک عصر زمستانی، بیست و هشت صفر، خانهی داییجونشان آش ترشی میخوردیم با ه و میم.
دیروز پشت چراغقرمز عابر پیاده دچار یک لحظه از آن فصل تاریخی شدم. دلم خواست برگردم خانه و از درخت نارنگی بچینم. یادم آمد درخت را قطع کردهایم. مرض زده بودش.
نوستالژيك!
پاسخ دادنحذفچیزهایی که ما رو دوره می کنن و یه لحظه یا یه حس خاص رو برامون تداعی می کنن همیشه می تونن همزمان پنجره ای هم به سمت حرمان باشن.
پاسخ دادنحذفبنابراین خیالت راحت باشه
تو یه بچه کاملا نرمالی
و در ضمن:
پاسخ دادنحذففک می کردم از فوتبال خوشت نمیاد
خوشحالم که توی اون ورزشگاه بودی
و اینکه چقدر بهت حسودی کردم و چقدر دندون قروچه و استخون درد داشتم رو اصلا اعتراف نمی کنم...
ماچ از لپ ات :)
پاسخ دادنحذف