دیشب رفتیم روی یک برج بلند نزدیکیهای رودخانهی شهر. از بالای برج شهر دیده میشد با چراغهاش و کلیساهاش و پلهای روی رودخانهش. نگفتم: ئه! عین تپه تلویزیون خودمان است. بهجایش یکهو از دهانم در آمد که: شهر خالیست ز عشاق...
مردم اینجا بهنظرم خوب و آرام و مهربان میآیند. اما عشقشان را من نمیتوانم حس کنم. برای هماین اغلب حس میکنم وسط یکعالمه ربات ام. یکعالمه ربات که توی خیابان و مترو همدیگر را میبوسند و دستهایشان توی دست همدیگر است.
امروز تلفنی با مامانم صحبت کردم. فسانه را سپردهام بهش. هرچی فکر کردم کسی قابل اطمینانتر از مامان نبود برای سپردن ماهییکم. خبر فسانه را گرفتم، خبر مامانبزرگ را. گفت خوب اند. الآن هم چندخط با حسین چت کردم و گفت که همهچیز روبه راه است در شهر.
یادم هست که چهقدر از امتحانهای میانترم پیاپی دلم میگرفت که نمیگذاشتند سری به شهرم بزنم. چه قدر دلم میگرفت که توی اوج پاییز و بهار شهرم ازش دور ام. حالا هم، هرچند اینجا شهر قشنگی است و من بیخیال درس و امتحان همهش برای خودم میچرخم، اما حس خوبی ندارم از این که شهرم را گذاشتهم و آمدهام اینقدر دور. فکر نکنم دلم بخواهد هیچوقت برای همیشه بگذارمش و بروم یکجای دیگر.
مردم اینجا بهنظرم خوب و آرام و مهربان میآیند. اما عشقشان را من نمیتوانم حس کنم. برای هماین اغلب حس میکنم وسط یکعالمه ربات ام. یکعالمه ربات که توی خیابان و مترو همدیگر را میبوسند و دستهایشان توی دست همدیگر است.
امروز تلفنی با مامانم صحبت کردم. فسانه را سپردهام بهش. هرچی فکر کردم کسی قابل اطمینانتر از مامان نبود برای سپردن ماهییکم. خبر فسانه را گرفتم، خبر مامانبزرگ را. گفت خوب اند. الآن هم چندخط با حسین چت کردم و گفت که همهچیز روبه راه است در شهر.
یادم هست که چهقدر از امتحانهای میانترم پیاپی دلم میگرفت که نمیگذاشتند سری به شهرم بزنم. چه قدر دلم میگرفت که توی اوج پاییز و بهار شهرم ازش دور ام. حالا هم، هرچند اینجا شهر قشنگی است و من بیخیال درس و امتحان همهش برای خودم میچرخم، اما حس خوبی ندارم از این که شهرم را گذاشتهم و آمدهام اینقدر دور. فکر نکنم دلم بخواهد هیچوقت برای همیشه بگذارمش و بروم یکجای دیگر.
همین امروز داشتم این آهنگو میشنیدم
پاسخ دادنحذفدلم گرفت نگار
حال مامان بزرگت چطوره؟
پاسخ دادنحذف