دیگر معلوم نیست کی بتوانم عمویم را ببینم. معلوم نیست اصلن دیگر ببینمش یا نه. یک عالمه گفت و گوی نیمهکاره داریم هنوز. قبل از این که بیایم پهلویش نگران بودم. مبادا آدم رواعصابی باشد. نکند کلافهام کند و از آمدن پشیمان بشوم. ولی حالا دوستش دارم. حالا برای اولین بار بعد از همه این سالها عموی واقعیم را واقعن دوست دارم. همهی لحظههایی که با هم گذراندیم خوب بود. همهی گفتوگوهایمان، با همهی اختلاف نظرهای وحشتناکمان خوب بود. حالا چندتا دریچهی کوچک جدید باز شده توی کلهام که میتوانم مدتی از پشت آنها دنیا را ببینم.
یک شب نشسته بودم لب وان حمام مسواک میزدم. عمویم هم آمده بود حولهای چیزی بردارد. گفت: من که بیایم ستارهآباد میدانی اول چهکار میکنم؟ گفتم مگر میآیی؟ گفت معلوم است، من اینجا کاری ندارم. بهمحض اینکه بتوانم میآیم. گفتم یعنی امیدوار ای که بتانی بیای؟ گفت: آره، امیدوار ام. چهل سال است که امیدوار است. امروز هم وقتی گفتم میخواهم وقتی برگشتم با دوچرخه بروم زیارت گفت من هم میآیم وقتی برگشتم. من یک غم گنده حس میکنم پشت این همه امیدواری. شبیه آن غمی که موقع خداحافظی با خواهرم توی فرودگاه داشت و لابد موقع همه خداحافظیها با نزدیکانش توی فرودگاه داشته. به گندگی همه غمهایی که یکموقعی خواستهاند مرا خفه کنند و ای بسا هماین امروز و فردا بکنند. اما عمو، درست برعکس من اهل نوحهدانه کردن نیست. غمها را به رسمیت میشناسد بدون آنکه بهشان تن بدهد. بدون آنکه هی قصهی دردهایش را برای خودش تعریف کند و اشک بریزد، حواسش بهشان بوده و باهاشان زندگی کرده. توانسته خودش را از محیطش و آدمهایش جدا کند بدون اینکه آنها را رها کند به حال خودشان. بدون اینکه ازشان متنفر بشود و آنها را عامل ناکامیهایش بداند.
چندباری گریه کردم. بیشتر از همه موقعی که توی فرودگاه بارسلونا منتظر بودم زمان بگذرد. نمیدانم از چی گریه ام گرفته بود. نشسته بودم توی کافهی نزدیک گیت و قهوه و شیرینی میخوردم. اولش حوصله ام سر رفته بود. مجله ایر-برلین را برداشته بودم که بخوانم ولی موقع بازرسی که مجبور شده بودم همه وسایلم را بگیرم دستم از دستم افتاده بود.پاسپورتم را در آوردم. عکس پاسپورتم با شال فیروزهای بود. عکس ویزا با موی مشکی. مامان نگران بود که شالت سبز باشد شاید گیر بدهند. نگران بود که عکس ویزایت بیروسری باشد شاید گیر بدهند. گفته بودم از ترس مرگ نباید مرد. عکس با روسریم را دوست نداشتم. خوشگلتر بود از آن یکی ولی شبیه من نبود. توی آن یکی عکس عین دلقکها افتاده بودم، عوضش شبیه بود به خودم. اسم عریض و طویل مملکت بود که گریهام انداخت یا عکس باروسری یا برچسب ویزا که با کلی اکراه چسبانده بودند توی پاسپورتم یا آدمهای بیخیال دور و برم که بیگانه بودند با غمهای عجیب و غریب و قرون وسطاییئی که من دارم.
"غم ها را به رسميت مي شناسد، بدون آن كه به شان تن دهد" و "از ترس مرگ نبايد مرد"، تلنگر خوبي بودند براي لحظه ها و دغدغه هاي عجيب اين روزهايم. مرسي به خاطرشان؛ مرسي. :)
پاسخ دادنحذفراستي، اين جا، يه كم نظر دادن سخته ها!
از همان اولهاي خواندن هي دلم خواست گريه کنم،به خودم نهيب زدم که اينقدر لوس و ننر نباش!بگذار ببينم چه مي گويد نگار...از ميانههاي نوشته کم آوردم و زار زار گريستم
پاسخ دادنحذفنمي دانم به حالِ چه...اما گير کرده بود اين بغض تووي گلويم؛نوشتهات هُلاش داد بيرون :)
عالی ،خوش به سعادتت که مینویسی و هنوز احساساتت رو روشن نشون میدی.
پاسخ دادنحذف