اتاقم را تمیز کردم بالاخره. حالا دوباره شبیه خودش شده است. آشیانهی من، بهتعبیر نوجوانانه. گیرم که دیگر هیچ کدام از آن اشیای هیجانانگیزش را ندارد. الان با لپتاپ فاطمه دارم مینویسم. نو و سفید است، نگرانم کثیفش کنم.
دزدها فقط دوچیز را نبردهاند. پیانو، که سنگین است و رادیو-ضبط یککاسته هدیه پب، که توی جعبه زیر تخت بود. امروز درآوردم، خاکش را گرفتم و نوار پیانو و تنبک فریبا جواهری و جهانگیر ملک را گذاشتم تویش. از وقتی زندگی دانشجوییم تمام شد دیگر از جعبه درنیامده بود. برای آهنگ گوش دادن آیپاد را به اسپیکرهای کامپیوتر قدیمی وصل می کردم. حالا فقط میتوانم نوار گوش کنم. .مثل قدیم. کاست خوابهای طلاییم هم گم شده. ممکن است کار کیگان باشد که میاید از اتاق من نوار برمیدارد.
هر روز متوجه چیز جدید میشوم که از دست رفته است. بدترینش امروز بود که یادم آمد توی مموری گوشی قدیمیام که خودش دوزار هم نمیارزید، چند فایل صوتی از صدای مامانبزرگ آقاجونا داشتم. توی یکی خوابی که دیده بود را تعریف می کرد. توی دوتای دیگر شعر میخواند. یکی-دو تا هم حرفهای روزمره و معمولی. خوب است که همه آنها را از حفظ ام و میتوانم و با لهجه خودش اجرا کنم.
سهتارم را از میم پس گرفتم. امروز بعد از چندماه دوباره دست گرفتمش و بهجای آهنگهایی که بلدم یکهو شروع کردم به زدن آهنگی که بلد نبودم. نمیدانم چهطور اتفاق افتاد. ستاره آسمون نقش زمینه، خودم انگشتر و یارم نگینه. معلوم نیست از کجا آمد یکهو. عجیب. بعد دیدم که کلن همهچیز یادم است. بعد از دوسال تمرین نکردن، انگشتها کار خودشان را میکنند.
دو-سه هفته پیش توی خیابان راه میرفتم و تند تند میگفتم: از دست دادنها، از دستدادنها، از دستدادنها. مثل ورد.
گوشوارهها و گردنبند فیروزهای که از فائزه خریده بودم را هم بردهاند. ناهید حالا توی دلش میگوید: من که گفتم فیروزه برای ما آمد ندارد.
دیشب خواب دیدم رادیوی کوچکم پیدا شده. گم نشده. روی میزگرده است. توی خواب گم شده بود.
دخترعامو عفت یک سلسله نماز و ادعیه یاد ناهید داده و میگوید اگر اجرا کنی دزد پیدا میشود. میگوید قدیمها که پلیس آگاهی نبود مردم مگر چهکار میکردند؟ همینها را میخواندند دزدشان پیدا میشد. ناهید به مثابه جوک برایمان تعریف کرد، که یعنی آره من هم اعتقاد ندارم. یکقسمت مراسم باید پدر و مادر دزد را خدابیامرزی بدهی و خود دزد را لعنت کنی. انگار دزد بیچاره خودش دزدی را اختراع کرده.
فردا می روم یک آباژور پایه بلند که یک شاخه چراغ مطالعه هم بهش وصل است میخرم. میخواهم بگذارم کنار تختم. در جست وجوی زمان ازدست رفته را دارم میخوانم. طرف خانهی سوآن.
دزدها فقط دوچیز را نبردهاند. پیانو، که سنگین است و رادیو-ضبط یککاسته هدیه پب، که توی جعبه زیر تخت بود. امروز درآوردم، خاکش را گرفتم و نوار پیانو و تنبک فریبا جواهری و جهانگیر ملک را گذاشتم تویش. از وقتی زندگی دانشجوییم تمام شد دیگر از جعبه درنیامده بود. برای آهنگ گوش دادن آیپاد را به اسپیکرهای کامپیوتر قدیمی وصل می کردم. حالا فقط میتوانم نوار گوش کنم. .مثل قدیم. کاست خوابهای طلاییم هم گم شده. ممکن است کار کیگان باشد که میاید از اتاق من نوار برمیدارد.
هر روز متوجه چیز جدید میشوم که از دست رفته است. بدترینش امروز بود که یادم آمد توی مموری گوشی قدیمیام که خودش دوزار هم نمیارزید، چند فایل صوتی از صدای مامانبزرگ آقاجونا داشتم. توی یکی خوابی که دیده بود را تعریف می کرد. توی دوتای دیگر شعر میخواند. یکی-دو تا هم حرفهای روزمره و معمولی. خوب است که همه آنها را از حفظ ام و میتوانم و با لهجه خودش اجرا کنم.
سهتارم را از میم پس گرفتم. امروز بعد از چندماه دوباره دست گرفتمش و بهجای آهنگهایی که بلدم یکهو شروع کردم به زدن آهنگی که بلد نبودم. نمیدانم چهطور اتفاق افتاد. ستاره آسمون نقش زمینه، خودم انگشتر و یارم نگینه. معلوم نیست از کجا آمد یکهو. عجیب. بعد دیدم که کلن همهچیز یادم است. بعد از دوسال تمرین نکردن، انگشتها کار خودشان را میکنند.
دو-سه هفته پیش توی خیابان راه میرفتم و تند تند میگفتم: از دست دادنها، از دستدادنها، از دستدادنها. مثل ورد.
گوشوارهها و گردنبند فیروزهای که از فائزه خریده بودم را هم بردهاند. ناهید حالا توی دلش میگوید: من که گفتم فیروزه برای ما آمد ندارد.
دیشب خواب دیدم رادیوی کوچکم پیدا شده. گم نشده. روی میزگرده است. توی خواب گم شده بود.
دخترعامو عفت یک سلسله نماز و ادعیه یاد ناهید داده و میگوید اگر اجرا کنی دزد پیدا میشود. میگوید قدیمها که پلیس آگاهی نبود مردم مگر چهکار میکردند؟ همینها را میخواندند دزدشان پیدا میشد. ناهید به مثابه جوک برایمان تعریف کرد، که یعنی آره من هم اعتقاد ندارم. یکقسمت مراسم باید پدر و مادر دزد را خدابیامرزی بدهی و خود دزد را لعنت کنی. انگار دزد بیچاره خودش دزدی را اختراع کرده.
فردا می روم یک آباژور پایه بلند که یک شاخه چراغ مطالعه هم بهش وصل است میخرم. میخواهم بگذارم کنار تختم. در جست وجوی زمان ازدست رفته را دارم میخوانم. طرف خانهی سوآن.
در جستجوی زمان از دست رفته ... یادش به خیر
پاسخ دادنحذفso sorry!
پاسخ دادنحذف