روز آخر، داشتیم دوتایی صبحانه میخوردیم و توی فواصلی که سرش تو آیپدش نبود صحبت میکردیم. گفت این ک.ت.ج چی هست حالا؟ بعد کلی صحبت کردیم، نظرش این بود که بیخیال، شل کن. خودم دیشبش سر یه موضوعی زده بودم رو شانهش که: شل کن رفیق. حالا داشت حرف خودم را تحویلم میداد و از خودم چه پنهان، داشتم کیف میکردم.
یکوری نگاهم کرد و پرسید من ک.ت.ج ام؟ خندیدم. خواستم بگویم مهم نیست. اگر بودی - که گاهی هستی- باز هم دوستت داشتم. خواستم بگویم اصلن وقتی تو هستی من دنیا را از یک دریچه دیگری میبینم و اصلن توی چشمها و مغز و قلبم جایی برای ک.ت.ج نمیماند. همه این حرف ها را پشت لبخندم نگه داشتم و فقط گفتم، نه، تو خوبی.
پن: فکر می کنم اگر بداند این طوری دوستش دارم، بهم ترحم میکند؟ آدم حقیری به نظرش میآیم؟ میدانم که این نوع دوست داشتن/رابطه را برنمیتابد. گاهی هم فکر میکنم با دوستداشتن پنهانیش دارم به دوستیمان خیانت میکنم. از این عشق سرخوش و در عین حال خجل ام.
چرا اینجور دوست داشتن رابطه را بر نمی تابد؟
پاسخ دادنحذف