همین الان نشسته بودم پای گودر، پایم را تکان میدادم و وبلاگ میخواندم. جویده جویده میخواندم و میرفتم وبلاگ بعدی. آهنگ هم گوش میدادم. فیسبوک هم چک میکردم. نوشتههای رضا منصوری درباره دوران معاونتش توی وزارت علوم را هم میخواندم. نصف اینها توی فایرفاکس، نصف توی کروم، چون گودر را دیگر نمیتوانم توی فایرفاکس باز کنم و محض گل رویش کروم نصب کردهام. دارم ظرفیتهای سهمیهبندی شده دانشگاه بر اساس جنسیت را حساب میکنم. میخواهم یک جدول درست کنم که نشان بدهد توی هر رشته و گرایش چقدر سهمیه برای هر جنس هست. از دیشب دارم فکر میکنم چهجوری دستهبندی کنم و چه مدل جدولی بکشم. دیروز هم که رفتم دکتر و بهم بیست جلسه فیزیوتراپی دردناک داده، حالم از آن موقع خراب است. تمرین میسوقی نکردهام. تمام مدت قوز میکنم پای لپتاپ. آن هم با ناراحتی. یعنی لذتی نمیبرم از این پای اینترنت بودن مدام. مثل صبحها که سیرخوابم و بیشترْ خوابیدن لذتی برایم ندارد، بلکه عذابم هم میدهد، اما باز در رختخواب میمانم. دلم میخواهد بروم درس بخوانم، اما این که همینجوری الکی برای خودت درس بخوانی مسخره است. اولش فکر کردم مهم نیست، خودم مینشینم درسهایی که دوست دارم را میخوانم. بعد دیدم نمیشود. حالم بد است. به درس خواندن و کار کردن نیاز دارم و از هر کدام به نوعی محرومم. اولی غمانگیز است. دومی یک چیز بغرنجی است اصلن. بعید میدانم آن چیزی که من «کار» میدانم اساسن توی ایران انجام بشود، که تازه من بخواهم انجامش بدهم. از این که کار قبلیم را ترک کردم خیلی خوشحالم، با اینکه این اتفاق احمقانه -کدام اتفاق احمقانه؟ نمیتوانم بگویم- برایم افتاد و نقشههایی را که بهخاطرش کار را ترک کرده بودم نقش بر آب کرد.
پنج تا کتاب نخواندهی هیجانانگیز دارم. یکی هم توی کتابفروشی منتظرم است، توی رودربایستی این پنج تا نمیروم بیاورمش خانه. یکی از کتابها اسمش «متاسفیم از..» است. دینو بوتزانی نوشته. شوق دارم برای خواندنش. اگر دستم سالم بود، باز هم میتوانستم وسط این همه نکبت خوشحال باشم. با همین چندتا کتاب، با تمرین میسوقی و چای عصر. هنوز دارم پایم را تکان میدهم.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر