آبان ۱۱، ۱۳۹۱

بی من تو در کجای جهانی که نیستی؟*

یکی از غروب‌هایی که مسیر همیشگی کنار رودخانه را قدم می‌زدم و غم تو دلم را چنگ می‌زد، روی پل ایستادم و به آب گلالود و درخت‌هایی که توی بستر رودخانه روییده بودند و باد تکانشان می‌داد نگاه کردم. مثل همیشه که می‌ایستادم به تماشای همین رودخانه. دیدم هربار انگار غریبه‌تر می‌شوم با این منظره. ده سال پیش این رودخانه آشناتر بود. تو هنوز بودی و پیوند من بودی با این خاک، این رودخانه و درخت‌ها و آدم‌ها و اصلن دنیا و خود زندگی‌کردن، وقتی تو بودی زندگی این قدر چیز غریب و خفه‌کننده‌ای نبود. شاید به‌خاطر این باشد که من جوان‌تر بودم، اوضاع و احوال مملکت این نبود و خیلی چیزهای دیگر فرق می‌کرد. اما آن روز روی پل فکر می‌کردم همه‌چیز، اگر تو بودی جور دیگری بود. این شهر آشناتر بود برایم. این رودخانه این‌قدر گلالود به‌نظر نمیامد. دست کم این سنگ سفت هی گلویم را فشار نمی‌داد.

من بی تو در غریب‌ترین شهر عالم ام.


*شعر یادم نیست از کی است. شاید آقای غلام‌رضا طریقی.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر