تولد خواهرم برایش یک چراغ رومیزی خریده بودم. بعد چون خواهرم خودش از جایش تکان نمیخورد تبدیل دوشاخ چراغ و لامپ مخصوصش را هم خودم باید میخریدم. لامپ شمعی چهلوات. چیز سادهای است ظاهرن. اما پیدا نمیشد. نمیدانم چرا. لابد چون من دنبالش میگشتم. تا اینکه توی یک دکان لوازم الکتریکی خیلی کوچک که سر یک خیابان خلوتِ پیچداری بود پیدایش کردم. صاحب مغازه یک مرد موسفیدی بود که شبیه بابای دوستم سارا بود. مثلن میخورد که عمویش باشد، چون خانهی ساراشان هم همان حوالی است و این نکته این فرضیه را تقویت میکرد. من خودم یک چراغ پایهبلند دوشاخه دارم که مال قبل از گران شدنِ همهچیز است. یعنی وقتی فروشنده خریده بودش هنوز یورو ۱۵۰۰ تومن بود و چون آدم خوبی بود به همان قیمت به من فروخت. به شاخه کوچیکه فقط لامپ شمعی چهلوات میخورد. شاخه بزرگه لامپ معمولی صدوات میخورد که همهجا از جمله توی انباری زیرپله خودما که - بهش غارو میگوییم و معنیاش غار کوچک است- هم پیدا میشود. اما من همان را هم از عموی فرضیِ سارا میخریدم. چندوقت پیش لامپ چراغ خواهرم سوخت و من لامپ شاخهکوچیکهی چراغ خودم را باز کردم بستم به آن. کلاهْ تقی بر سرِ نقی، تا بروم برای خودم شمعی چهلوات بخرم. سه ماه پیش مثلن. از آن موقع هر روز این نیت با من بوده که بروم از عموی سارا لامپ بخرم. بعد هی میگفتم الان نه، یک موقعی بروم که هوا ابری باشد مثلن. سرد باشد، دستهایم را فرو کنم توی جیب الخُلُق*ام و بروم. شب نباشد، روز باشد. دیر نباشد زود باشد. همینجوری سه ماه کونسُو کونسُو کردم. تا امروز که شارژ دوربینم تمام شده بود و دیدم تبدیل شارژرش پیدا نیست. این دیگر تاخیربردار نبود. شال و کلاه کردم و از خانه زدم بیرون. یازدهدههزار و نهصد تومن هم پول توی جیبم بود که برای منِ بیکارهآدم ثروت هنگفتی محسوب میشود. توی گوشم علیرضا قربانی داشت بیقراری میکرد. هوا داشت تاریک میشد، من هم عینکم را نزده بودم و همهجا را مهآلود میدیدم. ساعت پنج و بیستدقیقه-پنج و نیم بود. نگران بودم که پیرمرد هنوز دکانش را باز نکرده باشد. سنگین راه میرفتم و همینطوری انگار که دارم میروم زیارت، وجب به وجب راه را توی یک حال معنویای بودم. رسیدم نزدیکیهای دکان دیدم نوری چیزی نمیآید. رفتم جلوتر، دیدم توی دکان خالیِ خالی است. چندتا سیم تکهپاره و یک چارپایهشکسته و چندتا خرت و پرت دیگر توی دکان بود و درش یک قفل بزرگ خورده بود. یک درخت چنار دم مغازه بود که میشد تکیه بدهم بهش و زار بزنم. رفتم چندتا مغازه آنطرف تر که یک الکتریکی دیگر بود خیلی بزرگتر و یک مغازه واقعی بود. از فروشنده خوشم نیامد و خوشحال شدم که شمعیِ چهلوات ندارد. همینطور که در درون سوگواری میکردم تا سر خیابان اصلی رفتم. بعد خیابان اصلی را گرفتم رفتم پایین تا رسیدم به کتابفروشی رفقایم. داستان را به گلرخ گفتم و گفت حالم را میفهمد و خودش اینجور مواقع خیلی نگران فروشندهی محبوبش میشود. هرچی کتابها را نگاه کردم دیدم دلم هیچ کتابی نمیخواهد. رفتم آلبوم حریق خزان قربانی را برداشتم. پوریا هم داشت سهتار میزد. بهش گفتم میخواهم دوباره سهتار بزنم و قرار گذاشتیم بروم پیشش یاد بگیرم. هی تسکینهای اینجوری. ولی فایده نداشت. آمدم خانه دیدم اینترنت که ظهری قطع شده بود وصل شده و ناهید هم آش رشته بار کرده. کمی حالم بهتر شد. ولی نمیدانم بعد از این از کجا باید شمعیِ چهلوات بخرم و اصلن گیرم شمعیِ چهلوات پیدا شد، عموی سارا چی شد و کجا رفت؟ آن دکان تنگِلولو قرار است چی به سرش بیاید؟ نکند جای این هم آپارتمان بسازند.
*بالاپوش
*بالاپوش
منم باید برم دوباره سهتار زدنمو از سر بگیرم. از بس مغازههای تنگ و آروم، اینجا بسته شدن و نمیدونم فروشندههای پیرشون کجا رفتن و جاش مغازههای گل و گشاد دکوراسیون داخلی با طرحهای جلف و سطحیشون در اومدن..
پاسخ دادنحذفهمه بايد برويم سه تار بزنيم، بس كه همه چيز دارد از يادها ميرود
پاسخ دادنحذف