دی ۳۰، ۱۳۹۱

آه از آب و هوای بی عشق

دقیق است. کوچک‌ترین تغییری را می‌فهمد. فهمید خوب نیستم، با این که سعی کرده بودم مثل همیشه باشم. وقتی پرسید، تایید کردم. اما دلیلش را کامل نگفتم. گفتم به‌خاطر مصوبه‌ی اخیر آقایان از اول هفته حالم بد است و احساس خفگی وحشتناکی می‌کنم و این غصه به خواب‌هایم هم سرایت کرده. نگفتم حرفی که روز دوشنبه به من زدی هم ناراحتم کرده و احساس کردم برخوردت دوستانه و مهربان نیست. نگفتم، چون ظاهر حرفش معمولی بود و نمی‌توانستم نشانش بدهم که کجایش غیردوستانه بوده. نگفتم، چون فکر کردم اگر حالم آن‌قدر خراب نبود، شاید آن حرف هم به‌نظرم آن‌قدر بد نبود، غیردوستانه نمی‌دیدمش. نگفتم، چون فکر کردم گفتن ندارد، مهم نیست، کون لقش. وقتی این‌قدر اسیر و بدبختم در این مملکت، چه فرق می‌کند کسی دوستم داشته باشد یا نه. چه فرقی می‌کند کسی را دوست داشته باشم. عشق مال آدم‌های آزاد است.
شاید هم دارم توجیه می‌کنم. نگفتم چون حرف زدن بلد نیستم هنوز، یا آن امنیتی که برای حرف زدن لازم است را ندارم. گفت دوستم دارد. نگفتم من هم. دوستش نداشتم امشب. این روزها توی زندگی‌ام برای دوست‌داشتن جایی ندارم. 

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر