دی ۱۷، ۱۳۹۱

هرچند از غم لبریز بودم.

دلم برای هوای پاییز و زمستان سال قبل تنگ شده است. برای شب‌هایی که از کتابخانه بیرون میامدم و از سرما می‌لرزیدم و ماه نو را توی آسمان تماشا می‌کردم. برای مسیری که با تاکسی میامدم و نور چراغ‌های خیابان‌ها به نظرم زیبا بود. برای ساعت‌های درس‌خواندن و احساس خوبی که از یاد گرفتن داشتم. برای ایده‌هایی که به سرم می‌زد و نقشه‌هایی که برای آینده می‌کشیدم. رویاهایم برای ساختن کتابخانه‌ها، مدرسه‌ها. برای چای لاهیجان که وسط درس‌ها توی لیوان دم می‌کردم  و با خرما می‌خوردم. برای غروب‌هایی که لیوان چایی داغ به دست می‌رفتم توی هشتیِ کتابخانه میرداماد و جاده را نگاه می‌کردم و دلم هوای سفر می‌کرد. برای درس خواندن. مسئله حل کردن. یاد گرفتن. فکر کردن، فکر کردن، فکر کردن. چه‌قدر عاشق بودم در تمام آن لحظه‌ها. 


هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر