آبان ۱۴، ۱۳۸۹

نجواهای شبانه*

برای اولین بار آمد خانه‌مان. به مامان گفتم: دوستم می‌آید. مامان سعی کرد معمولی باشد ولی پریشان شده بود، من فهمیدم. وقتی دوستم آمد مامان و بابا خانه نبودند. نگران بود که چه‌جوری باهاشان روبه رو بشود. چایی را گفتم برویم توی هال بخوریم. از بخت بد کمی چاق شده بود. به‌نظر من که نه، ولی به‌نظر مامانم حتمن چاق آمده. مامانم از چاق‌ها خوشش نمی‌آید. باید خیلی لاغر باشی که به‌نظرش چاق نیایی. وقتی مامان و بابا امدند داشتیم چایی و شکلات تلخ می‌خوردیم، وسط هال، جلوی تله‌ویزیون خاموش. مامان در راستای تلاش برای عادی بودن برای‌مان میوه آورد. بابا خیال می‌کرد قبلن دوستم را دیده و باهاش آشنا شده. گفتن این‌که آن‌ که تو دیدی یکی دیگه بود فایده نداشت.
بعدش ما شام رفتیم بیرون. با حسین و خواهرم رفتیم. شام خوردیم، گشتیم، بعد دوستم رفت. همیشه می‌گفتم یارم، حالا دارم می‌گویم دوستم. نمی‌دانم چرا. یار به‌نظرم زیادی بزرگانه است. دیگر نمی‌گویم. آدمی که صبح از خواب که بیدار می‌شود اول دنبال مامانش می‌گردد، یار داشتن به‌ش نمی‌آید.
دوستم همیشه دوست داشت بیاید خانه‌ی ما. دوست داشت مامان و بابام را ببیند و معمولن درباره‌شان سوال می‌پرسید. من برعکس، دوست نداشتم مامان‌باباهای‌مان بیایند وسط. دوست نداشتم دوستم را برای کسی توضیح بدهم، یا او مرا برای کسانش توضیح بدهد. مامان‌باباها همیشه توضیح می‌خواهند. هرچند توضیحی ندادم توی این بار اول، ولی دانستن این‌که الان توی کله‌شان پر از سوال است معذبم می‌کرد.
بدتر از سوال و توضیح پچ‌پچ است. مامان جلوی من معمولی است، ولی می‌رود پیش خواهرم پچ‌پچ می‌کند. بار اول دوستم را توی جشن پایان کار دیده بود. خواهرم کرم دارد، نشانش داده بود، گفته بود این است. مامان گفته بود: شبیه قلعه‌حسنی‌هاست. قلعه‌حسن یک محله‌ی غیرخوش‌نام است توی شهرمان. بعد خودم هم نشانش داده بودم. وقتی دوستم روی سن بود و هم‌راه گروه موسیقی ساز می‌زد گفته بودم: آن‌که آن‌گوشه تمبک می‌زند دوست من است. مامان به روی خودش نیاورده بود، که مثلن فرض را بر این گذاشته که ما دوست‌های معمولی هستیم.
حالا به خواهرم می‌گفت: چرا این‌شکلی شده؟ قبلن که خوش‌تیپ بود. کلاهش رو چرا برنمی‌داره؟ نکنه کچل ئه؟
به گل‌هایی که دوستم اورده بود و گذاشته بودم روی میز اشاره کرد و با چشم و ابرو به من گفت: چه دسته‌گل ضایعی. دسته‌گل زرد و نارنجی و گل منگلی بود، با کاغذ بنفش و زرد، ولی من دوستش داشتم.
حالا می‌فهمم توماسینوی نجواهای شبانه دقیقن چی می‌گفت. این‌که آدم‌ها، فک و فامیل خودش و تمام مردم دهکده، رویش سنگینی می‌کنند. قبلن تصورش را کرده بودم، از دور این سنگینی را حس کرده بودم و حالا کاملن فهمیدمش. حق داشت که الزای بی‌چاره را بگذارد و برود جایی که هیچ‌کس نشناسدش و بخواهد با دختری که نمی‌شناسد دوست بشود.
نادر ابراهیمی هم می‌گفت عشق یک‌چیز بزرگانه است. مال بچه‌ها نیست. حرف او را هم حالا خوب می‌فهمم. دیگر نمی‌خواهم تا وقتی یک آدم‌بزرگ حسابی نشده‌ام دست هیچ دوست و یاری را بگیرم و بیاورم به مامان و بابام نشان بدهم. عشق مال وقتی است که آن‌قدر بزرگ شده باشم که بدون آن‌که مجبور باشم با داد و فریاد اعلام کنم: من این آدم را دوست دارم و به کسی هم ربطی ندارد، کسی به خودش اجازه ندهد فکر کند این قضیه ربطی به‌ش دارد.
همان احساس توماسینو را داشتم، بعد از این‌که رفت خانه‌ی الزا این‌ها که بسته‌ی خمیرترش را که پیشش جا مانده بود بدهد. نشسته بود توی مهمان‌خانه‌شان و توی فنجان‌های گل‌دار چینی چای خورده بود و داستان عموآلبرت را شنیده بود. چیزی نمانده بود که بابا یک داستان از عمو داوود برای دوستم بگوید. گفتم برویم توی اتاقم فسانه (ماهی‌م) را ببین. دورش کردم از اتاق مهمان‌خانه و داستان عمو داوود.


* اسم یک کتاب از ناتالیا گینزبورگ است

۲ نظر:

  1. توی ایران چهل سالت هم که بشه باز باید برای بقیه توضیح بدی.تازه بدترش روبرو شدن با خانواده ی طرفِ که واویلاست.

    پاسخ دادنحذف
  2. ين بزرگ شدن ما هم در اين جا ماجراها دارد براي خودش!

    پاسخ دادنحذف