مهر ۰۵، ۱۳۸۹

که دل با مهر پی‌وندی...

هی از اول مهر تا می‌خواهم بگویم این ماه را به‌خاطر تو دوست دارم، ننوشته توی ذهنم خطش می‌زنم. دوست ندارم هی حواسم باشد، اما چاره ندارم. هی مواظب ام که زیادی عاشق نباشم. آب می‌پاشم روی آتش‌فشانم که فوران نکند. از کلیشه‌ی زن خیلی عاشق می‌ترسم. هم می‌ترسم هم بدم می‌اید. بس که دیده ام زن‌ها عاشق‌تر اند و مردها فارغ‌تر. بس که دلم برای زن‌ها سوخته. دلم نمی‌خواهد دلم برای خودم بسوزد. همه تبر-تیشه زدن‌هام در زندگی مال این بوده که شبیه هیچ‌کدام از زن‌هایی که دلم برای‌شان سوخته نشوم، آن‌قدر که دیگر نه وقتش را داشته‌ام نه حالش را که ببینم خودم چه جور زنی دوست دارم باشم. هرچند وقتی به گذشته نگاه می‌کنم می‌بینم هیچ وقت دلم نخواسته زن باشم. دلم هم نمی‌خواست مرد باشم، هیچ‌وقت. این‌طوری بود که بزرگ نشدم. نمی‌دانستم چه‌کار کنم. نمی‌دانستم چی بشوم. بچه ماندم. با دختربچه بودن مشکلی نداشتم. یادم رفت داشتم می‌گفتم که هی نمی‌گویم محض خاطر تولد تو این ماه را دوست دارم. ظالمانه است. حتا تو که پسر بااحساس و گرمی به‌حساب نمی‌آیی بیش‌تر از من احساست را می‌گویی. تو نگرانی نداری که شبیه مردهای دیگر بشوی. تو می‌توانی چیزی بگویی که شب جای من بشود. من همه‌اش برای خودم نگران ام. نگران ام که نکند یک‌روز چشم باز کنم و ببینم مدت‌هاست که مُرده‌ام و پرونده زندگی‌م برای همیشه بسته شده. آدم‌ها را نگاه می‌کنم و با وحشت به خودم می‌گویم: نه!نه!نه! تو نباید شبیه این‌ها بشوی. مردها و زن‌های دور و برم را نگاه می‌کنم و می‌گویم: خیلی مواظب باش دیوانه! یک‌لحظه حواست پرت بشود شده‌ای مثل این‌ها. بعد فکرهایم از این هم وحشت‌ناک‌تر می‌شوند:‌ تو هم عین این‌هایی، اما خودت از درون نمی‌توانی ببینی. نگاه کن زندگی‌ت چه خالی است، کله‌ات چه پوک است. بعد می‌بینم گریزی نیست. راه برگشتی نیست. چاره‌یی نیست. می‌خواهم زار بزنم وسط مهمانی دوستانه. خوش‌بختانه نمی‌زنم.

۴ نظر:

  1. نوشته هاتو دوست دارم همشهری. با توجه به روحیه ات بعیده که بتونی اونجا موندگار بشی ولی به نفعته که اگه میتونی بمونی.

    پاسخ دادنحذف
  2. من هم همه‌اش برای خودم نگران ام. نگران ام که نکند یک‌روز چشم باز کنم و ببینم مدت‌هاست که مُرده‌ام و پرونده زندگی‌م برای همیشه بسته شده

    پاسخ دادنحذف
  3. هر از چند گاهی مطالبت رو توی گوردم میخونم و هر بار هم نمی تونم جلوی تعجبم رو بگیرم از این همه شباهتی که هست بین ما و این همه احساس نزدیکی که با نوشته هات می کنم

    پاسخ دادنحذف