خیلی چیزها بود برای من. یکیش این که پیوند من با گذشته بود. با سالهای دور، سالهایی که من بهدنیا نبودم و هیچ شبیه سالهایی که بودهام و هستم، نبودند. پیوند من با گذشتهی این شهر و مردمش. پیوند من با کودکی آدمهایی که فقط بزرگسالیشان را دیدهام. با آدمهایی که هرگز ندیدهم، یا به یاد ندارم دیدنشان را. آدمهایی که وجودشان از همآن سالهای دور در زندگی من در این سالها تاثیر داشته است.
خوب روایت میکرد. او حرف میزد، تو انگار که فیلم میدیدی. فیلم خوب خوشساخت، با فیلمنامهی خوب و فیلمبرداری خوب. دیالوگهای خوب. بخش نانوشتهی تاریخ را برایم میگفت. هرچه پب از حوادث تاریخی و سیاسی برایم تعریف میکرد، او نقل خانهها را میگفت. از روزگار زنان و کودکان میگفت، از فرهنگ عامیانه، طبعن نه با نگاه من، ولی من آنچیزهایی را که میخواستم توی حرفهایش پیدا میکردم.
از حاجبیبیخانم میگفت که اسبسواری میکرد، زیر بار زور نمیرفت و نمیگذاشت کسی برایش تصمیم بگیرد. بهنظر بیشتر مردم آنزمان دیوانه بود. و من میدیدم که چهقدر این حاجبیبیخانم شبیه الان من بوده بعضی چیزهایش.
از روزهای اولی که تلفن آمده بود میگفت. از روزهای اول تلهویزیون. از ملاخانههایی که جای مهدکودک و مدرسه بودند. از آب که لولهکشی نبود. از مارآقا که زمستانها یخ حوض را میشکست و وضو میگرفت. از سردابه که نقش یخچال را داشت. از زایمانهایش توی خانه. از عاشقیش با پب که پسرعمویش بود و من چه خوشحال بودم که او با عشق ازدواج کرده. پ ب را نمیدانم، ولی خودش تا اخرین روز عاشق پب بود. به ما میگفت ایشالا شوهر خُب پیدا کنین، بعد با نارضایتی لبهایش را به طرف بالا جمع میکرد و میگفت: هرچند، فکر نُمُکنم! پسرا امروزی پیش آقا پشکل هم نیستن. زبان بیپروایی داشت. جملات قصارش را دوست داشتیم. میخندیدیم و خودش هم با ما میخندید. حالا هم هی ازش نقل میکنیم و میخندیم. گریه میکنیم و میخندیم.
خوب روایت میکرد. او حرف میزد، تو انگار که فیلم میدیدی. فیلم خوب خوشساخت، با فیلمنامهی خوب و فیلمبرداری خوب. دیالوگهای خوب. بخش نانوشتهی تاریخ را برایم میگفت. هرچه پب از حوادث تاریخی و سیاسی برایم تعریف میکرد، او نقل خانهها را میگفت. از روزگار زنان و کودکان میگفت، از فرهنگ عامیانه، طبعن نه با نگاه من، ولی من آنچیزهایی را که میخواستم توی حرفهایش پیدا میکردم.
از حاجبیبیخانم میگفت که اسبسواری میکرد، زیر بار زور نمیرفت و نمیگذاشت کسی برایش تصمیم بگیرد. بهنظر بیشتر مردم آنزمان دیوانه بود. و من میدیدم که چهقدر این حاجبیبیخانم شبیه الان من بوده بعضی چیزهایش.
از روزهای اولی که تلفن آمده بود میگفت. از روزهای اول تلهویزیون. از ملاخانههایی که جای مهدکودک و مدرسه بودند. از آب که لولهکشی نبود. از مارآقا که زمستانها یخ حوض را میشکست و وضو میگرفت. از سردابه که نقش یخچال را داشت. از زایمانهایش توی خانه. از عاشقیش با پب که پسرعمویش بود و من چه خوشحال بودم که او با عشق ازدواج کرده. پ ب را نمیدانم، ولی خودش تا اخرین روز عاشق پب بود. به ما میگفت ایشالا شوهر خُب پیدا کنین، بعد با نارضایتی لبهایش را به طرف بالا جمع میکرد و میگفت: هرچند، فکر نُمُکنم! پسرا امروزی پیش آقا پشکل هم نیستن. زبان بیپروایی داشت. جملات قصارش را دوست داشتیم. میخندیدیم و خودش هم با ما میخندید. حالا هم هی ازش نقل میکنیم و میخندیم. گریه میکنیم و میخندیم.
Thanks for sharing, I really liked your description of her, her soul may rest in peace
پاسخ دادنحذف