گاهی برای دردهایم بیتابی میکنم. فکر میکنم مرا خواهند کشت. گاهی گریه میکنم. یادت هست که بچگیهایم هم خیلی گریندوک بودم. برای شکلات و بستنی گریه نمیکردم. حتا برای پیانو که آنهمه دلم میخواست هیچوقت گریه نکردم. زورگویی بزرگترها گریهم میانداخت. بیعدالتی اشکم را درمیاورد. اگر تو صدای گریهم را میشنیدی خجالت میکشیدم. پیش تو حس میکردم که گریه کردن و المشنگه راه انداختن چقدر زشت و بچگانه است.
اینروزها، بیشتر از تمام این سالها گلویم درد میکند و سفت است. گاهی بیتابی میکنم. گاهی فکر میکنم این درد سرطان پیشرفتهی درمانناپذیری است. گاهی به فرار فکر میکنم. گاهی گریه میکنم. تلخ و طولانی. بعد یاد تو میافتم. به زندگی تو فکر میکنم. به تمام اتفاقاتی که در عمرت دیدی. تلاشهایی که کردی و خطراتی که از سر گذراندی. آرمانهایی که داشتی و تمام آن ناکامیهای تاریخی که به چشم خودت دیدی. به عشق آرام و بیهیاهویی که به این خاک داشتی، عشقی که صرف این شهر کردی. به عشقی که تا آخرین روزها به زندگی داشتی. یادآوری آرامش تو، آرامشی که دیدن تلخیها و ناکامیها چیزی از استواری آن کم نمیکرد، یادآوری امیدواری همیشگی تو، مرا آرام میکند. از بیتابیهایم شرمنده میشوم. آرام میشوم وقتی تو در من زنده میشوی. دیروز به سنگ سیاه کوچکی که اسمت را رویش نوشتهایم نگاه می کردم. یعنی استخوانهای پب من زیر این سنگ است؟ نمیدانم. اما جانت با من هست. از آن گیاه خوب که داشتی درجان من هم کاشتهئی پب. خودم حسش میکنم. قول میدهم درخت خوبی بشود. خوشحال باش پب جانم.
آذر ۱۰، ۱۳۸۹
ای تمام روزهای آفتابی
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
درخت خوبي باش، نگار؛ محكم و ريشه دار. :)
پاسخ دادنحذف:,(
پاسخ دادنحذفچهقدر تو من میشوی
وقتی راجع به پ.ب.ات حرف میزنی.