هدیه آمده اینجا خانهی عمهاش و امروز و دیروز صبح زود رفتیم پیادهروی توی جنگل. به رغم هشدارهای مکرر عمهاش درباره خطرات جنگل.
چندروز است که اینترنت غمگینم میکند. هرچی مینویسم را درفت میکنم و میروم پی کارم. دستهایم از آفتاب امروز ملتهب است. پماد زدهام با همه چندشی که از مالیدن یک ماده چرب روی پوست عارضم میشود. نیل طرحش تمام شده اما هنوز اینجاست. همین حالا تلفن کرد و گفت مایلم با هم برویم بیرون؟ البته که مایل بودم. من خیلی نیل را دوست دارم. این را آن روز صبح فهمیدم که نشسته بودیم توی آلاچیق املت میخوردیم و او یک حرفی زد که من باید توی دلم میگفتم آه، با این همه رسیدم به سطوح سیمانی. اما نه تنها کسی در درونم این را نگفت، بلکه همینجوری داشتم نگاهش میکردم و لذت میبردم از حرف زدنش و دوست داشتم باز هم بشنوم حرفهایش را.
بعد:
الان از بیرون میآیم. یعنی از پیش نیل. رفتیم کافهی سر کوچه بستنی خوردیم. غمگین بود چون میخواست برود یک کنفرانسی تو هلند و بهش ویزا نداده بودند. گفت احساس میکند اینجا زندانی شده است. یک عالمه حرف زدیم. بیشتر او حرف زد. خیلی حرف میزند و من خیلی خوشم میاید که زیاد حرف میزند. خوشم میاید که برایم چیزهایش را تعریف میکند. میگفت بابت آیندهی نامعلومش نگران است و کسی را ندارد که توی کارهایش تشویق و حمایتش کند. بعد گفت اگر مامانش بود حتمن هوایش را داشت. من هم فکر میکنم همینطور است. با این که مامانش را ندیده بودم. اما میدانستم که مامانش چهجور آدمی بوده. خودش نمیداند، قبل از این که با هم دوست بشویم من گاهی یواشکی برای سنگ قبر مامانش گل میبردم. چون میدانستم چهجور زنی بوده و آنجور زنها مسرت بزرگی به قلب من میبخشند. نیل اینها را نمیداند البته.
چندروز است که اینترنت غمگینم میکند. هرچی مینویسم را درفت میکنم و میروم پی کارم. دستهایم از آفتاب امروز ملتهب است. پماد زدهام با همه چندشی که از مالیدن یک ماده چرب روی پوست عارضم میشود. نیل طرحش تمام شده اما هنوز اینجاست. همین حالا تلفن کرد و گفت مایلم با هم برویم بیرون؟ البته که مایل بودم. من خیلی نیل را دوست دارم. این را آن روز صبح فهمیدم که نشسته بودیم توی آلاچیق املت میخوردیم و او یک حرفی زد که من باید توی دلم میگفتم آه، با این همه رسیدم به سطوح سیمانی. اما نه تنها کسی در درونم این را نگفت، بلکه همینجوری داشتم نگاهش میکردم و لذت میبردم از حرف زدنش و دوست داشتم باز هم بشنوم حرفهایش را.
بعد:
الان از بیرون میآیم. یعنی از پیش نیل. رفتیم کافهی سر کوچه بستنی خوردیم. غمگین بود چون میخواست برود یک کنفرانسی تو هلند و بهش ویزا نداده بودند. گفت احساس میکند اینجا زندانی شده است. یک عالمه حرف زدیم. بیشتر او حرف زد. خیلی حرف میزند و من خیلی خوشم میاید که زیاد حرف میزند. خوشم میاید که برایم چیزهایش را تعریف میکند. میگفت بابت آیندهی نامعلومش نگران است و کسی را ندارد که توی کارهایش تشویق و حمایتش کند. بعد گفت اگر مامانش بود حتمن هوایش را داشت. من هم فکر میکنم همینطور است. با این که مامانش را ندیده بودم. اما میدانستم که مامانش چهجور آدمی بوده. خودش نمیداند، قبل از این که با هم دوست بشویم من گاهی یواشکی برای سنگ قبر مامانش گل میبردم. چون میدانستم چهجور زنی بوده و آنجور زنها مسرت بزرگی به قلب من میبخشند. نیل اینها را نمیداند البته.
از شهرکتاب یک خطکش ارغوانی خریده بود که تویش دایره و لوزی و مثلث و مربع و متوازیالاضلاع و ذوزنقه داشت. میخواست برای کارهایش با آن فلوچارت بکشد. گفت با اینکه میتوانست با پاورپوینت این کار را انجام بدهد اما رفته خطکش خریده تا روی کاغذ بکشد. به خطکشش خندیدیم.
پیش رویم یک عالمه جدایی میبینم. بعضیهایش خوشایند است، بعضیها نه. دلم نمیخواهد نیل برود.
پن: یک دوست تازه پیدا کردهام که اسمش لادن است. تا به حال دوستی به این اسم نداشتهام.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر