خرداد ۲۹، ۱۳۹۱

باد و باران

هوای خوبی شده. باد خنک و باران ریز. دیروز ایوان رو شستن. با مه نشستیم زیر صدای باران قهوه خوردیم و یخ کردیم. امروزه تولدشه. می‌خوام برم براش آباژوره رو بخرم. اما امروز تعطیله و نمی‌دانم فروشگاهه بازه یا نه. کارتشم گم کردم و باید یه سر برم ببینم بازه یا نه. باد می‌زنه پرده رو به اهتزاز در میاره، خیلی خوشم میاد. چندتا عکس از این صحنه گرفتم. چندتا عکس هم از انگشتر جدیدم گرفتم. با هدیه از یه پیرمرد دعانویس-خنزرپنزرفروش توی شیرکش خریدیمش. حال خوبی بود رفتن به اون مغازه و پیدا کردن انگشتره. بعد از این‌که همه زلم‌زیمبوهامو یک‌جا از دست دادم همش فکر می‌کردم باید بازم از این چیزا داشته باشم. اما برام عادی نبود که به قصد خریدن انگشتر برم جایی. باید خودش منو پیدا می‌کرد که اون روز پیدام کرد. اگه هدیه نیامده بود شاید هیچ‌وقت پامو توی اون دکان کوچولوی یک‌متری نمی‌ذاشتم.
تازه یکی-دو ساله که داره از این چیزا -انگشتر و گوشواره- خوشم میاد و اذیتم نمی‌کنه. شاید دیگه قبول کرده‌م که قرار نیست توی جنگل و کوه زندگی کنیم و لازم نیست همیشه آماده بالا رفتن از صخره‌ و درخت باشم. از بچگی تصورم از زندگی واقعی این بود و «خانه» برام چیز عجیب و غیرعادی‌ای بود. فکر می‌کردم اصلش باید بریم توی جنگل‌ها و همیشه برای برگشتن به این اصل خودم رو آماده نگه می‌داشتم. همیشه برای فرار از دست شیر و گرگ آماده بودم. کفش راحت. لباس سبک. زمستان‌ها جدال با والدین برای نپوشیدن کاپشن. شمشیر چوبی پر شلوار یا دامن و تیر و کمان به دوش. دول خیاطی (یک‌جور کیسه) پر از مهماتی مثل چاقو، ذره‌بین، نخ‌سوزن و خرت و پرت‌های دیگه. گیس‌ها بافته و پر کبوتر لای موها. جان سالم به در بردن از طوفان و گرسنگی و خرس در خیال. و همه این‌ها خیلی برام جدی بود. اگه از مهماتم دور می‌ماندم یا لباسم و شرایطم چابکی‌ام رو کم می‌کرد حالم بد می‌شد.
دی‌شب وسط کنسرت توی تاریکی چشمم افتاد به انگشترم و دیدم ازش خوشم میاد. از داستان کوچیکی که داره و تصویری که از اون مغازه و هدیه  -که برای اولین بار می‌دیدمش اما مثل یه دوست قدیمی باهاش راحت بودم- به خاطرم میاره. مه داره یاسمین لوی گوش می‌ده تو اتاق خودش و نمی‌دانه که می‌خوام براش چراغ رومیزی بخرم. چراغ هم کلمه‌ی قشنگیه ها. چراغ. چراغ رومیزی.
کلیات سعدی رو تختمه. می‌رم یتنگ بدم روی تخت، سعدی بخوانم و باد تنم رو دست بکشه.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر