خرداد ۲۴، ۱۳۹۱

غرغر

مه گفت اگه خواستم برم کنسرت برای اونم بلیت بگیرم. زنگ زدم به سین ببینم میاد یا نه. گفت مامانم هم میاد. ای بابا. چی بگم؟ بگم نیار مامانتو؟ گفتم خب. بعد مه گفت به حسین هم بگو. ما از عید به این ور دیگه حسین رو ندیدیم. یه جور قهر بی دلیل مسکوت. زنگ زدم بهش. گفت میاد. انگار نه انگار که این همه وقت همدیگه رو ایگنور کرده‌یم. فردا باید برم ۵تا بلیت بخرم. به نیل نگفتم، چون می‌دانم موسیقی سنتی دوست نداره.
حوصله مامان سین رو ندارم. شایدم حسودی‌م می‌شه که سین با مامانش خوبه. خیلی وقتا هم لجش می‌گیره از مامانش، اما خیلی راحت می‌گه اینو بهش. مامانش جبهه نمی‌گیره اقلن. حسودی نیست. حوصله جماعت والدین رو ندارم. افسرده‌م می‌کنن. همین مامان سین، دفعه اول گفتم چه باحاله. دفعه دوم می‌خواستم فرار کنم برم گم و گور شم از دستش. تازه فعال سیاسی هم بوده مثلن. انگار یه جایی توی زمانای قدیم همون اول جوانی یا نوجوانی متوقف شده‌ن. تبدیل شده‌ن به رادیو. فقط خروجی دارن. نمی‌شه باهاشان حرف بزنی. ناامیدت می‌کنن.
وقتی یه نفر منو توی یه موقعیتی می‌ذاره که خوشایندم نیست و راه فراری هم برام نمی‌ذاره خیلی عصبانی می‌شم. حتا اگه یه چیز کوچیک مث حضور مامان سین باشه. حالا به خودم می‌گم چته؟ کنسرته دیگه. قراره ساکت بشینین گوش کنین همه. ولی عصبانیتم از حضور مامان سین نیست. از اینه که راه فراری نداشته‌م. کنترل نداشته‌م روی اوضاع. کنترل نداشتن - حتا اگه نتیجه مهمی نداشته باشه- منو در حد مرگ عصبانی می‌کنه و باعث می‌شه از روابط و موقعیت‌ها فرار کنم.
چن‌وقتیه که وبلاگم رو دیگه دوست ندارم.

۱ نظر:

  1. نگار یه چند باری میخواستم اینو بگم ولی هر دفعه گفتم بیخیال، نکنه ناراحت بشه.
    ولی حالا گفتم بگم، امیدوارم که ناراحت نشی. فکر هم نکنی که میخوام نصیحت کنم. تجربه خودم رو می گم.
    اینو که میخواستم بگم اینه که مامان ها هم مثل ما ها آدم هستن، احساس دارن، خسته می شن، احتیاج دارن که یکی به حرفشون گوش بده، یکی بهشون بگه که چقدر دوسشون داره. یکی فقط بیاد پیششون و ببینه که اونها چی میخوان. حالا این مامان میخواد هر اخلاقی داشته باشه. هرطور آدمی باشه.
    میخواستم بگم امتحان کن و بشو دوست مامانت، ازش بخواه که واست تعریف کنه از گذشته ها ... چه می دونم ... از این کارها.
    من تازه به این دیدگاه رسیدم ، قبلا مامان من فقط مامان بود کسی که باید درکم میکرد، واسم فداکاری میکرد و من همش ازش توقع داشتم، حالا ازش دورم و همش حسرت می خورم که کاش پیشش بودم و دوستش می شدم.
    تو هم همیشه خونه خودتون نیستی، حالا که پیششی از این فرصت استفاده کن. یه روز مادر می شی و دلت به اندازه تمام دنیا واسه مامانت تنگ میشه.
    ببخشید که اینا رو نوشتم، نمی خواستم نصیحت کنم، بیشتر دارد دل بود. اگه هم این ها رو دوست نداشتی پاکش کن.

    پاسخ دادنحذف