میدانم بزرگواری خوب است، بهتر است. اما باید انتخابی باشد که خوب باشد. من انتخابش نکردم. به مه گفتم: میدانی؟ اگر من بزرگواری کنم و به رویشان نیاورم، میشوم عین همه آن آدمبزرگهایی که آن روز آنجا شاهد ماجرا بودند و به آن مرد نگفتند خفه شود. چون من بچه بودم و او آدم بزرگ. بچهها مهم نبودند. روابط تخمی فامیلی مهمتر بود. گفتم حالا خودم یک آدم بزرگ شده ام که میتوانم از آن بچه حمایت کنم. آن مرد دیوانه و زن پستش را ایگنور میکنم، چون آن بچه خوشحال میشود و حس میکند دست کم یک آدم بزرگ هوایش را دارد. هرچند سیزده سال طول کشیده تا آن آدم بزرگ پیدایش بشود. هرچند آن آدم بزرگ بزرگی خودش است. من نمیتوانم به بچگیام خیانت کنم و او را در برابر این آدم بزرگهای آسیبرسان تنها بگذارم. من که قدرتش دارم حالا. خیلی خوب است. عوض آن روزی که نسرین دوان دوان آمد در گوشم گفت: خاله به عموغلام سلام کن، و من خزیدم توی اتاق و ساعتها آنجا توی تاریکی ماندم تا مجبور نباشم سلام زورکی نمایشی به آدمبزرگ مریضی بکنم که دائم در حال عیبجویی از بچههاست. آدم بزرگی که بچهها را بردهی آدم بزرگها میداند. دلم برای ششسالگیم میسوزد و در عین حال بهش افتخار میکنم که هیچوقت تن به زور نداد. که در عین کوچکی و تنهایی و نیازش به دوست داشتهشدن همیشه ایستاد و به زورگویی آدمبزرگهای ابله اعتراض کرد. و هیچوقت ایمانش را به حق آزادی و انسان بودنش از دست نداد حتا وقتی بهش گفتند «پلید»، حتا وقتی کتک خورد. وقتی دخترخاله و پسرخالهش از ترس پدر و مادرشان از عضویت «سازمان شب نیمهابری» که او برای حمایت از بچهها در برابر بزرگترها تاسیس کرده بود خارج شدند. وقتی هیچکس -حتا مادرش- حمایتش نکرد و تنهای تنها ماند. و مادری مگر چی است جز این که بچهات را در برابر آسیبها حفظ کنی؟ بچهی من بی مادر بود. خودش بزرگ شد و مادر خودش شد. رابطهای را که مادرش باید قطع میکرد و نکرد، قطع کرده و بچه را در آغوش گرفته و بهش میگوید من دوستت دارم، من مواظبت هستم و هیچ رابطهای، هیچ فامیلی، هیچ رسم و سنتی، آنقدر مهم نیست که به خاطرش تو آزار ببینی.
خرداد ۲۷، ۱۳۹۱
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
نگار :*
پاسخ دادنحذفچرا همش یه جای کار مادرا میلنگه؟! یا زیادی کنارت هستن یا اصلا کنارت نیستن...
پاسخ دادنحذفخیلی خوب مینویسی دختر جون :)
tajrobeye moshabeh dashtam dar natije dark kardam.
پاسخ دادنحذف