رادیو یک آهنگ خوب قدیمی گذاشته. شعرهاش را نامجو هم قبلن خوانده. ولی این بهتر است برای حال الان من. حال خاصی هم نیست البته. حال معمولی. چشمهام از نور مانیتور و پمادی که برای درمان بلفاریت میزنم میسوزد. از دوچرخهسواری آمدهم و موهام را سشوار نکشیدم و گذاشتم همینطوری خشک بشود. خیلی هم بد نشد، خوب هم شد حتا. حالا بخوابم و بیدار شوم آنوقت ذات خرابش را نشان میدهد. رادیو دارد چرند میگوید دیگر. قبل از اخبار ساعت۱۱ هم داشت نامه چاپلین را میخواند. تنبلی مانع شد بلند شوم خفهاش کنم. در عوض آهنگ خوبه را شنیدم بعدش.
دو هفته دیگر آنوش ازدواج میکند. خبر مهمی است و نمیدانم چرا همان اول که شنیدم و کلی برایم مهم بود نیامدم بنویسم. بهش گفتم نکن. برای خودم هم عجیب بود که دارم میگویم نکن. حتا به سین که آن دیوانگی را کرد نگفتم نکن و حالا هم که آن همه مصیبت به بار آمده بهش نمیگویم اشتباه کردی. اما به آنوش گفتم. گفتم باز هم فکر کن. حالا زود است. مونا هم آخر این تابستان عروسی میکند. به مونا نگفتم نکن. هرچند هردویشان یک اندازه عزیز اند برایم. اما آنوش فرق دارد. آنوش مثل رودخانه است و میترسم شوهرش سد باشد. شاید هم نباشد. من که پسره را ندیدهام. به هر حال باید به فکر لباس باشم. کمی هم دیر شده. شاید به افتخار آنوش ابروهام را هم بدهم هلامهجون خوشگل کند. خوشگل مردمپسند.
سپید فردا میآید. امیدوارم خالهخانباجیهای فامیلش امان بدهند یک روز هم با ما باشد.
همهاش چسبیدهام به این لپتاپ. زبانم داغان شده. این همه هم هر روز چیزمیز انگلیسی میخوانم توی این سایتهای مسخره، به جای بهتر شدن بدتر شده. این همه هم بیگبنگتئوری را حفظ شدهام. حالا این وسط میخواستم آلمانی هم یاد بگیرم. فردا بروم موسسهی دم آیسپک ببینم چی شد کلاسشان. یک عالمه تب باز است الان. گفتگو با حسین قاضیان که داشتم میخواندم وسطش غزال پیغام داد و چت کردیم. آواز زبان خامه ندارد سر بیان فراق و یک ویدئوی دیگه که نمیشود همهش را با هم گوش کنم و تازه رادیو هم روشن است. کلاس خداجون هم دارم فردا که تمرین کردهام ولی باز هم باید بکنم. کتابخانه هم نمیشود رفت این روزها. کنکوریها و دانشجوها ریسه اند. گند میزنند به همهچیز. به سکوت، به نظم، به نظافت، به اعصاب.
همهاش چسبیدهام به این لپتاپ. زبانم داغان شده. این همه هم هر روز چیزمیز انگلیسی میخوانم توی این سایتهای مسخره، به جای بهتر شدن بدتر شده. این همه هم بیگبنگتئوری را حفظ شدهام. حالا این وسط میخواستم آلمانی هم یاد بگیرم. فردا بروم موسسهی دم آیسپک ببینم چی شد کلاسشان. یک عالمه تب باز است الان. گفتگو با حسین قاضیان که داشتم میخواندم وسطش غزال پیغام داد و چت کردیم. آواز زبان خامه ندارد سر بیان فراق و یک ویدئوی دیگه که نمیشود همهش را با هم گوش کنم و تازه رادیو هم روشن است. کلاس خداجون هم دارم فردا که تمرین کردهام ولی باز هم باید بکنم. کتابخانه هم نمیشود رفت این روزها. کنکوریها و دانشجوها ریسه اند. گند میزنند به همهچیز. به سکوت، به نظم، به نظافت، به اعصاب.
کاش کار و بار درست و حسابی داشتم.
امشب می خواهم زود بخوابم ببینم یک فردا را زود بیدار میشوم یا نه.
این روزها هنوز سیستم بالا نیامده سین پیام میدهد توی جیتاک. باید بهش حالی کنم که تحمل ارتباط زیاد را ندارم. حالا صبر میکنم امتحان هایش را بدهد. بحرانهای پیش رو هم طی بشود. تا آن موقع نصف موهای سرم سفید شده حتمن.
این روزها هنوز سیستم بالا نیامده سین پیام میدهد توی جیتاک. باید بهش حالی کنم که تحمل ارتباط زیاد را ندارم. حالا صبر میکنم امتحان هایش را بدهد. بحرانهای پیش رو هم طی بشود. تا آن موقع نصف موهای سرم سفید شده حتمن.
آنوش مثل رودخانه است و می ترسی همسرش سد باشد برایش. چه تعبیر جالبی. اگر خانمی رودخانه باشد و همسرش بخواهد مانعش شود، یا آن مرد به بزرگی سد است و گنجایش آرام سازی رودخانه پر جنب و جوش شما را دارد یا کوچک است و در برابر جوش و خروش رودخانه دوام نمی آورد. حالت اول به نظرم اتفاقا بد هم نیست. آرامش دارد در خودش. هر چند احتمالا شما موافق بد نبودنش نیستید. حالت دوم هم اگر چه مدتی گل و لای ایجاد می کند و خرابی های در هم شکاندن آن آب بند سست ممکن است تا آخر در جایی از مسیر رود باقی باشند، ولی باز رود شما مسیر خود را باز خواهد یافت. دل نگرانی آنجا دارد که شوهر نه آنقدر سست باشد که بشود یا بخواهی او را از مسیر حذف کنی و نه ظرفیت آرام کردن داشته باشد. مدام رود در تب و تاب است و به دنبال رخنه ای برای رهایی.
پاسخ دادنحذفمعمولا مردها وقتی به سراغ رودخانه می روند که مسحور زیبایی جریان رود باشند. و باز معمولا وسعت سینه چنین مردانی آنقدر هست که رود را با حرکتش در آغوش گیرند و به پاکی و پاک کنندگی آب او ایمان داشته باشند. امیدوارم آنوش شما هم خوشبخت گردد. و شما نیز هم.