آبان ۱۷، ۱۳۹۱

رفتنِ میم

اتفاق‌های مهم زندگی‌م را این‌جا نمی‌نویسم. یا خیلی دیر به صرافت نوشتنش می‌افتم. مثلن این که میم رفته است. سوم مهر از ایران رفت و من آن روز اتفاقن تهران بودم، اما نتوانستم بروم فرودگاه بدرقه‌اش. دوست داشتم بروم. هرچند خداحافظی مفصلمان را کرده بودیم. اوایل دلم می‌خواست زودتر برود که از دستش راحت بشوم. چون یک مدتی خیلی روی مخ و ملاجم بود. اما بعدن دوباره حالم خوب شد و مهربان‌تر شدم. هرچند دیگر خیلی چیزها عوض شده بود و نمی‌شد همه‌چیز را ری‌استور کرد به حالت قبل. گو این که من حالت قبل را هم دوست نداشتم و حالت جدید هرچند که کمی ویرد بود، اما بهتر بود. از وقتی رفته خیلی توی فیسبوک مسج به هم می‌دهیم. گزارش کارهایش را به‌م می‌دهد، بی آن که بخواهم. تعریف می‌کند. مثل همان‌وقت‌ها که همخانه بودیم و همه جزئیات را برایم تعریف می‌کرد. با همان قالب. راستش من خیلی وقت است که ترجیح می‌دهم اوقاتم را با آدم‌های بالغ بگذرانم و تحمل آدم بزرگسالی که هنوز بالغ نشده برایم سخت است. اما به هر حال میم یک بخش مهمی از زندگی‌م را باهام شریک بوده و دیگر رفته است توی قباله‌ام. علاوه بر این، خودم هم اوضاعم به‌تر از او نیست و با این‌حال خیلی‌ها تحملم می‌کنند. خلاصه می‌خواستم بگویم میم رفته است و من راستش اصلن غصه نخوردم که دیگر نمی‌بینمش. فقط نگرانش شدم که در مملکت غریب می‌تواند دوام بیاورد یا نه. موضوع دیگری که هست مامان‌بزرگ‌خاله‌جونایش است که پیر است و من از این که میم از او دور است غمگین می‌شوم. یک‌نفر از یک‌نفر دیگر دور است، من غصه‌اش را می‌خورم. می‌ثم و تاینی هم که رابطه‌شان منهدم شد من ناراحت شدم و هنوز هم یادش که می‌افتم دلم می‌گیرد. از این که تاینی حاضر نبود حرف بزند غصه‌ام می‌شد. اما جرأت نکردم ازش بخواهم که حرف بزند. می‌ثم در حالی که دست‌هایش می‌لرزید، با فندکی که تاینی به‌ش هدیه داده بود سیگار پشت سیگار روشن می‌کرد و هر از گاهی من می‌پرسید: باورت می‌شود؟ ماه رمضان بود. یک‌جایی نگه داشت آب معدنی و سیگار خریدیم. کولر ماشین خوب کار نمی‌کرد و داشتیم از گرما هلاک می‌شدیم. تکنوازی سنتور پایور گوش می‌دادیم. بعدن می‌ثم رفت خارج و یک‌بار زنگ زد و گفت که یادش رفته پول سیگار را به‌م بدهد. دیگر چیزی درباره تاینی نگفتیم.

از این‌که غریبه‌ها وبلاگم را می‌خوانند خیلی معذب ام. همین‌طور از تصور این که ممکن است آشناها بخوانند. 

۲ نظر:

  1. المیرا
    الان کدوم محسوب میشم؟ غریبه یا آشنا؟
    آقا من که میخونم. شما دیگه خود دانی :ي

    پاسخ دادنحذف
  2. خب من دیگه نمی خونم. شما هم به اندازه یک نفر کمتر معذب باشید. خوب می نوشتید. خوش گذشت. خداحافظ.

    پاسخ دادنحذف