مرداد ۱۳، ۱۳۸۹

حس می‌کنم دنیا پر از سنگ است

خوبی الف این بود که اجازه می‌داد هرچه دوست داری غر بزنی، داد بزنی، حتا سر خودش داد بزنی، گریه کنی و هرچی دوست داری بگویی. ناراحت نمی‌شد و هم‌این‌جوری مهربان می‌ماند تا از نفس بیفتی و بیفتی توی بغلش و آرام بگیری. بعد ملایم شروع می‌کرد هرچی دلش می‌خواست نصیحت می‌کرد و عیب و ایرادهای کارت را می‌کرد توی چشمت. من از این مهربانی زیادش هم لجم می‌گرفت و به‌ش می‌گفتم بی‌خود ادای آدم‌های روان‌شناس و سعه‌صدربالا را در نیاورد، ولی او توجهی نمی‌کرد و تکنیک خودش را اجرا می‌کرد که همیشه هم کارگر بود لامصب. با آن قد و بالای شِرِک‌مانندش یک‌پا فرشته‌ی مهربون بود برای خودش.
آن‌وقت‌ها به من می‌گفت چرا وقتی سنگی سر راهت است اصرار داری سنگ را کامل خرد کنی؟ دور بزن، راهت را عوض کن. مهم مقصد است. البته که توی کَت من نمی‌رفت. سنگ‌ها را باید تبدیل به خاک می‌کردم تا خیالم تخت شود. جوان بودم، جان داشتم. سنگ‌های توی روابطم با آدم‌ها را هم باید خرد می‌کردم. عمدتن با گفت‌وگو، ندرتن با خشونت(!). حالا، این روزها نمی‌دانم چی شده که سنگ‌ریزه‌ها را هم با پا شوت نمی‌کنم آن‌طرف‌تر. سنگ که می‌بینم برمی‌گردم می‌روم پی کارم. شاید اگر صدای تیشه و کلنگی از آن‌طرف سنگ می‌آمد مرا هم جو می‌گرفت و یک‌کاری می‌کردم. اما یک‌تنه، نه. جان ندارم دیگر.

پ‌ن: عنوان خطی از شعری است توی کتاب «ترانه‌یی برای باران». سروده‌ی آتوسا صالحی
حس می‌کنم جایی برایم نیست
جایی برای «دوستم دارند»
جایی برای خنده‌هایم نیست
دیگر پرستویی نمی‌آید
گنجشک‌ها از شاخه می‌افتند
حس می‌کنم دنیا پر از سنگ است

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر