مرداد ۲۰، ۱۳۸۹

..

مامان همیشه با من بداخلاقی می‌کند که چرا برای زنگ زدن به آژانس و مطب دکتر آویزان او هستم. اما ام‌روز داوطلبانه زنگ زد و وقت دندان‌پزشکی‌م را تغییر داد، بعد هم زنگ زد به خاله‌نسترن که من را با خودشان ببرند چه‌جا. تمام دی‌روز را گریه کرده بودم و جانش را گرفته بودم. می‌خواست برود خانه‌ی مادرش و می‌گفتم نرو. گفت تو هم بیا، گفتم نه. خواهرم گفت با من بیا آتلیه‌ی سارا، گفتم دوست ندارم. بابا پیش‌نهاد داد هم‌راه‌ش بروم دیدن مامان‌بزرگ‌آقاجونا، آن را هم رد کردم. ماندم خانه و آن‌قد گریه کردم که سینوس‌هایم باد کرد و سرم درد گرفت. دوست‌هایم زنگ زدند که برویم بیرون، از قبل می‌دانستم قرار است بروند. گفتم حالم خوش نیست. یعنی به منا که باهاش رودربایستی دارم این‌جوری گفتم. چندروز پیش به میم گفته بودم: حوصله ندارم. شب میم و سارا آمدند دم در اما من نرفتم ببینم‌شان و یک بسته شکلات تلخ دادند که مامان به‌م بدهد. بیش‌تر گریه‌ام گرفت. محبت‌شان را نمی‌خواستم. وقتی میم نگرانم می‌شود عصبانی می‌شوم. خواهرم هم وقتی از راه رسید یک بسته پاستیل ترش به‌م داد. مامان به میم و سارا گفت: گرما کلافه‌ش کرده. این را ام‌روز که سارا زنگ زد فهمیدم. از محل کارش زنگ زده بود و شماره‌ش را نشناختم، وگرنه جواب نمی‌دادم. از دست میم و این همه معاشرت‌هایی که ترتیب می‌دهد و مرا هم وادار می‌کند به‌ش کلافه ام. تحملم کم شده و اشکم دم آستینم است. شاید هم دیوانه شده‌ام، نمی‌دانم.

۱ نظر: