شهریور ۰۴، ۱۳۸۹

بستنی

ویزایی که توی تلفن گفته بودند صادر شده فقط برای خواهرم بود. این را موقعی که با قلبی آرام و دلی مطمئن هردوتا قبض را به آقای سفارتی دادم فهمیدم. از در سفارت که بیرون آمدم با موبایل خود مامان که با خودم برده بودم تهران زنگ زدم به مامان و از جور روزگار نالیدم و این نالیدن را تا الآن که دو روز است برگشته‌ام خانه ادامه داده‌ام. ستاد دل‌داری دادن هم تشکیل شده و حتا به‌م می‌گویند چمدانت را کم‌کم ببند. اما من نه تنها چمدانم را، بل‌که دهنم را هم نمی‌بندم و یک‌روند غر می‌زنم. فقط گاهی حواسم پرت می‌شود و مثل بقیه امیدوارانه فکر می‌کنم که به من هم تلفن می‌زنند و خبرخوشی می‌دهند. آن‌وقت می‌گویم حالا نمی‌شود با هواپیما نرویم؟ راه زمینی خطرش کم‌تر است. بابا هم می‌گوید ایرادی ندارد و من اگر مایل باشم می‌توانم با خر مش‌حسن‌دقُّرو بروم. بعد شاخ می‌شوم برای مامان که شیشه‌های مربای بهارنارنج و بسته‌های حلوا اماج و سرغلبیلی را توی چمدان من نمی‌تواند بگذارد که خودم یک‌عالمه وسیله دارم. بعد یادم می‌اید که هنوز ویزا ندارم و مثل توپی که بادش یک‌هو در برود می گویم: ای بابا، ای بابا، من که نمی‌روم اصلن...آه. آن‌وقت مامان پیش‌نهاد می‌دهد که من یک بستنی بخورم. در واقع وقتی به واژه «بستنی» دقیق بشویم می‌بینیم که کاربردش که هم‌آن بستن دهان است در ساختار واژه پیدا است.

۱ نظر: