شهریور ۰۷، ۱۳۸۹

دزدیده چون جان می‌رود، اندر میان جان

زیر آفتاب بعدازظهر، تا میدانِ وداع با هم آمده بودیم که از آن‌جا برگردیم به شهرهای‌مان. ایستاده بودیم پایین پل جدیده که اتوبوس‌هایی که از روی پل رد می‌شوند را هم شکار کنیم. به‌ش گفتم مثل هفته‌ی پیش هولم نکند که سوار اولین اتوبوس چرکولکی که می‌رسد بشوم. گردن نگرفت، گفت خودت تندی پریدی بالا من چیزی نگفتم. چندتا اتوبوس را هم‌این‌جوری رد کردیم. یک‌بطری آب از سوپر درب و داغان خریدم، قایم شدم توی بغل پسرک و یک‌قورت آب خوردم. ایستاده بودیم کنار صندوق صدقات زنگ‌زده. یک فروش‌گاه لوازم یدکی ماشین هم بود که روی درش نوشته بود «داف». پیرمرده با دندان‌های زنگوک یکی‌درمیان و سبیل‌های زرد و زبیلش آمد گفت کجا می‌رین داداش. مسافر چاق‌کن سواری‌هاست. پنج‌سال است که مرا می‌‌شناسد. هم می‌داند کجا می‌روم، هم می‌داند عمرن با سواری‌شخصی نمی‌روم. وقتی سوال کرد اصلن به من نگاه نکرد. گفتم جایی نمی‌ریم داداش. پسرک خندید به لجِ درآمده‌ی من. مثل ترجیع‌بند وسط حرفم هی به‌ش می‌گفتم برود ایست‌گاه سواری‌ها، برود، معطل من نماند. آن‌قدر گوش‌ورقلی داد و نرفت تا میلی که داشت از تهران می‌امد زنگ زد و گفت نزدیک اند. دل‌مان می خواست ببینیم‌ش، گفتیم صبر می‌کنیم. گفتیم حالا که باید نیم‌ساعت علاف بمانیم نچسبیم به این صندوقه و راه افتادیم که برویم یک‌جای دیگر ولی هرجایی که خواستیم برویم از کنار صندوق بدتر بود. توی کوچه‌های اطراف روغن‌سوخته ماسیده بود کف زمین. یک‌جورهایی انگار توی بیابان برهوت بودیم. نه‌ جایی بود بنشینیم، نه سایه‌ای بود که زیرش بایستیم. دور میدان ماشین‌ها هم‌دیگر را قیچی می‌کردند و بوق‌های کش دار می‌زدند. هر طرف که می‌چرخیدی منظره‌یی نبود که حالت را به‌هم نزند. گفتم این شهر یک‌جور بدی است، اتمسفر بدی دارد. بعد بحث کهنه‌مان شروع شد. از آن بحث‌ها که من هی حواسم اگر نباشد صدایم می‌رود بالا و او فکر می‌کند من عصبانی‌ام در حالی که فقط یک‌کم هیجان حرف‌زدنم بالاست. مغلطه کردیم، سفسطه کردیم، هم‌دیگر را به این کارها متهم کردیم و خودمان را از این کارها مبرا نشان دادیم. مثل آخر همه‌ی بحث‌ها دلم می‌خواست محکم بغل و بوسش کنم. گفت تعصب خرکی نداشته باش لطفن. گفتم باشد. بعد میلی از دور پیدا شد و ما پریدیم بغلش. چه اتوبوس‌ها که توی این نیم‌ساعت از میدان نگذشتند.
یکی-دو ساعت بعد که توی اتوبوس بودم و هی به خانه‌م نزدیک‌تر می‌شدم، چسبیده بودم به پنجره و نمی‌توانستم چشم از درازنو و دشت زیر پایش بردارم. آهنگ‌های عاشقانه گوش می‌دادم و آن‌جا که می‌گفت «از چشم من بیرون مشو...» فکر می‌کردم یعنی دارد به کوه خودش می‌گوید که از میدان دید من نرو بیرون. چون هرچی به‌طرف شرق می‌رفتیم کوه می‌رفت گوشه‌ی پنجره. بعد گفتم این که تعصب نیست حالا، دوست‌داشتن است فقط. دوست‌داشتن هم که دست خود آدم نیست. یک‌کمی هم خرکی است حالا.
آقای راننده به رفیقش داشت می‌گفت که دوست دارد تابستانن‌ها برود درازنو، غم نان اگر بگذارد. اما چون نمی‌گذارد فقط شب‌ها چراغش را نگاه می‌کند. بعد من داشتم فکر می‌کردم آن‌جاش که می‌گوید «ای مشعل تابان من...» چراغ سر کوه را دارد می‌گوید که وقتی هوا تاریک بشود از دور سوسو می‌زند.

۱ نظر:

  1. به دریا هم داشته می گفته یحتمل..
    وقتی از صخره ی پاسگاه مهتابی میفتی توی کلوت های بندر خمیر.

    پاسخ دادنحذف