مرداد ۱۱، ۱۳۸۹

..

لپ‌تاپ‌های‌مان را زده ییم زیر بغل و از کافی‌نت خانه‌ی خودمان کوچ کرده‌ایم به کافی‌نت خانه‌ی حسین‌شان. خودمان هم خنده‌مان می‌گیرد. آمده‌ایم مامان‌بزرگ را ببینیم. می‌گوید خیلی وقت است عمه‌جان را ندیده. می گویم کدام عمه‌جان؟ می‌گوید چندتا عمه‌جان داریم؟ عمه‌رباب‌خانم را می‌گویم. می‌گویم من هم خیلی وقت است ندیده‌م‌ش، چون بیست‌سال پیش از دار دنیا رفته و من حتا خاطره‌یی هم ازش ندارم چون آن موقع خلامه بودم. می‌گوید پس حالا که رباب‌خانم نیست کی باجی را سرپرستی می‌کند؟ باجی، مامان مامان‌بزرگ است. بعد خبر مارآقا، مادرشوهرش، را می‌گیرد. عمه‌زری می‌گوید خوب است، همه خوب اند. بعد خبر ننه‌اقا (آغا؟) را می‌گیرد. این دیگر کی‌است؟ من هم نمی‌شناسم. مامان‌بزرگ سوار ماشین زمان شده انگار. کم‌کم خبر آدم و حوا را هم می‌گیرد.
بابا و عمه‌ها را گذاشتیم دور مامان‌بزرگ، خودمان آمدیم این‌جا پای اینترنت. من فوری بلاگر را باز کردم چون توی خانه‌ی خودمان باز نمی‌شود. اما عمو عباس شلوغ می‌کند و نمی‌گذارد حواسم را جمع کنم و بنویسم. چایی‌ش را هورت می‌کشد. می‌رود، می‌آید و همه کارهایش هم‌راه با سر و صدا است. بابا هم می‌گوید برویم خانه، مامان تنهاست. دوست ندارم برگردیم. آن‌جا جی‌میل و بلاگر ندارم. .
نمی‌فهمم چی دارم می‌نویسم. تلویزیون روشن است. حالم دارد به هم می‌خورد.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر