skip to main
|
skip to sidebar
نگارش
آبان ۲۰، ۱۳۸۹
..
حال مامانبزرگآقاجونام خوب نیست. میروم دیدنش، خواب است همیشه. گاهی چشمهایش را باز میکند. آروارهش قفل شده انگار، سخت حرف میزند. خیلی بگوید میشود دو کلمهی نامفهوم. پارسال اینموقع میتوانست برایم شعر بخواند. میتوانست سرم را دست بکشد.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر
پیام جدیدتر
پیام قدیمی تر
صفحهٔ اصلی
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
پیوندها
My Life Calendar
آملی
اولدوزلار
باز هم از سر نو
باید بنویسم
برهنگی
به همین سادگی
خواب زمستانی
راز
رهایی از رستگاری
زهرا موثق
ساز نو، آواز نو
شادی
شدرم
لنگدراز
مثل آب، مثل آتش
ناژو
گاو خونی؛ بانو و حسین نوروزی
گلمریم
یک زن، یک حس، یک نقطه
بايگانی وبلاگ
◄
2016
(1)
◄
ژوئن
(1)
◄
2014
(17)
◄
دسامبر
(1)
◄
نوامبر
(2)
◄
اکتبر
(2)
◄
مهٔ
(2)
◄
آوریل
(4)
◄
مارس
(3)
◄
فوریهٔ
(1)
◄
ژانویهٔ
(2)
◄
2013
(22)
◄
دسامبر
(3)
◄
نوامبر
(2)
◄
اکتبر
(2)
◄
سپتامبر
(1)
◄
اوت
(2)
◄
ژوئن
(1)
◄
مهٔ
(1)
◄
آوریل
(1)
◄
مارس
(2)
◄
فوریهٔ
(3)
◄
ژانویهٔ
(4)
◄
2012
(46)
◄
دسامبر
(3)
◄
نوامبر
(6)
◄
اکتبر
(3)
◄
سپتامبر
(4)
◄
اوت
(1)
◄
ژوئیهٔ
(2)
◄
ژوئن
(6)
◄
مهٔ
(3)
◄
آوریل
(3)
◄
مارس
(8)
◄
فوریهٔ
(3)
◄
ژانویهٔ
(4)
◄
2011
(27)
◄
دسامبر
(2)
◄
نوامبر
(1)
◄
اکتبر
(3)
◄
سپتامبر
(1)
◄
اوت
(4)
◄
ژوئیهٔ
(2)
◄
ژوئن
(2)
◄
مهٔ
(2)
◄
آوریل
(3)
◄
مارس
(3)
◄
فوریهٔ
(3)
◄
ژانویهٔ
(1)
▼
2010
(134)
◄
دسامبر
(7)
▼
نوامبر
(8)
.
.
بیا بیا که مرا با تو ماجرایی هست
تصویر یک دوست*
برنمیگردند شعرها، به خانه نمیروند*
:'(
..
نجواهای شبانه*
◄
اکتبر
(5)
◄
سپتامبر
(9)
◄
اوت
(9)
◄
ژوئیهٔ
(9)
◄
ژوئن
(7)
◄
مهٔ
(16)
◄
آوریل
(19)
◄
مارس
(24)
◄
فوریهٔ
(14)
◄
ژانویهٔ
(7)
◄
2009
(111)
◄
دسامبر
(16)
◄
نوامبر
(16)
◄
اکتبر
(21)
◄
سپتامبر
(29)
◄
اوت
(15)
◄
ژوئیهٔ
(7)
◄
ژوئن
(7)
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر