آذر ۰۴، ۱۳۸۹

بیا بیا که مرا با تو ماجرایی هست

می‌خواهم تلفن را بردارم، شماره‌ش را بگیرم و بگویم بچه‌جان، فهمیده‌ام که دل‌خوری. می‌دانم هم که برای چی . سرزنشت نمی‌کنم که خودت را لوس کرده‌ئی. ولی همه‌اش سوء تفاهم بوده. اصلن این چیزها دل‌خوری دارد؟ شاید داشته باشد. من هم گاهی بی‌خودی دل‌خور می‌شوم. گاهی زیادی حساس می‌شوم. برگرد بیا پیشم. وقتی نیستی یک‌ گوشه از دلم یخ می‌زند. مهم نیست بقیه‌ی دلم چه‌قدر گرم باشد. یخ آن گوشه که مال تو است با هیچ گرمایی آب نمی‌شود. فقط خودت باید بیایی گرمش کنی.
باز صبر می‌کنم. باشد برای فردا. شاید خودش برگشت. الان دیروقت است. همه‌ش برای این است که سختم است این‌ها را بگویم. سختم است بگویم این‌جا، توی دلم، با تو، مهربان ام.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر