نمیدانم چرا اینهمه به رفتارهای آدمی سختگیر است. وسواسهایی که دارد را میشناسم. دستکم آنقدرها بیگانه نیستم با ایشان و با اشارهئی متوجهشان میشوم. چون خودم در ذهن داشتهمشان معمولن. بله، از ذهنم گذشته اند، اما جدی نگرفتهمشان. فکر کردهم که: چرا باید جدی بگیرمشان؟ چرا باید اینهمه به خودم و دیگران سخت بگیرم؟ برای اینکه زندگی و روابط انسانی بهتری داشته باشیم؟ اما مگر عمر آدم چهقدر است؟ مگر اینطور کوشیدن مرا به آنچه میخواهم میرساند؟ آنهم وقتی دیگران اغلب نمیخواهند. یا اینکه فقط اوقات خودم و بقیه را تلخ میکنم؟ شاید بگوید کوشش اندک ما برای نسلهای آیندهی انسان گام روبهجلویی است. خب که چه؟ چرا باید کسی خودش را وقف نسل بشر کند؟ چرا «انسان» باید اینهمه مهم باشد؟ چرا خوب زیستن و انسانی زیستن آنقدر مهم است که غصهش را بخوریم و چرا اعتلای روح و اخلاق انسانی این همه برای کسی باید مهم باشد؟ چونانکه با جدیت آرمانهایش را زندگی کند و از دیگران بهخاطر بیملاحظگیهای ظریفشان حتا برنجد. صحبت از اصول مسلم خوبی و اخلاق نیست. منظورم جزئیاتی است که فقط او میبیند و فقط او به آنها حساس است. بله، او منطقی است، او درست و عقلانی فکر میکند و حرف میزند، دستکم در مقایسه با دیگران میشود اینطور توصیفش کرد. اما جدیتش در پیگیری آرمانهای اخلاقیش مرا فقط به یکفکر میاندازد. اینکه او به چیزی در زندگی، در دنیا، در کائنات، به معنایی، هدفی، آگاهیئی ایمان دارد. و این من را سخت معتجب میکند. در واقع بهشدت میل دارم بدانم آنچیز چیاست و چه کیفیتی دارد و آیا در ذهن من میگنجد و تجربهئی چیزی ازش دارم یا نه. فکر میکنم او که خودش همین چندسال پیش با یکی-دو سوال ساده چنان من را که گمان میکردم به چیزی ایمان دارم در هم ریخت که تا هماین امروز آوارهام، خودش مومنترین آدمی است که تا به حال دیدهام. سخت مشتاق ام راز این دوگانهگی را بدانم. حیف که اکنون یکی از دریچهها بستهاست.
---
یادداشت بالا را چندماه پیش توی سررسیدم نوشته بودم. امروز که تصادفن دوباره خواندمش متوجه شباهتی بین رفتار این دوستم با حساسیتی که خودم روی نابرابریهای جنسیتی دارم شدم. هرچند جنس این دو حساسیت از نظر من یکی نیست، اما جدیت من (دستکم توی حوزه شخصی و زندگی خودم، و با اینکه این جدیت با جدیت این دوست تفاوتهای زیادی دارد) هم میتواند همین حرف و حدیثها را برایش ردیف کرد. اما تا به حال برایم اینطوری سوال نشده بود. بس که بدیهی بود برایم. دارم فکر میکنم شاید برای او هم هماینقدر بدیهی است ماجرای خودش.
* نام نوشتهئی از ناتالیا گینزبورگ در کتاب فضیلتهای ناچیز
---
یادداشت بالا را چندماه پیش توی سررسیدم نوشته بودم. امروز که تصادفن دوباره خواندمش متوجه شباهتی بین رفتار این دوستم با حساسیتی که خودم روی نابرابریهای جنسیتی دارم شدم. هرچند جنس این دو حساسیت از نظر من یکی نیست، اما جدیت من (دستکم توی حوزه شخصی و زندگی خودم، و با اینکه این جدیت با جدیت این دوست تفاوتهای زیادی دارد) هم میتواند همین حرف و حدیثها را برایش ردیف کرد. اما تا به حال برایم اینطوری سوال نشده بود. بس که بدیهی بود برایم. دارم فکر میکنم شاید برای او هم هماینقدر بدیهی است ماجرای خودش.
* نام نوشتهئی از ناتالیا گینزبورگ در کتاب فضیلتهای ناچیز
اين كه در نوع نگاه مان به ديگران و شيوه ي تحليل مان از آن ها چيزهايي نهفته است كه ما را بيش تر به سمت خودمان هدايت مي كند تا آن ها، بس عجيب اما واقعي ست، نگار! :)
پاسخ دادنحذف