آبان ۲۴، ۱۳۸۹

برنمی‌گردند شعرها، به خانه نمی‌روند*

مهدکودک که می‌رفتم از پسرها خوشم نمی‌آمد. به‌نظرم انسان‌های بی‌فرهنگ و وحشی‌ئی بودند. پسرها هم از من خوش‌شان نمی‌آمد. یک بابک داشتیم که یک سر و گردن از همه بلندتر بود. خوش‌تیپ هم بود لامصب. قلدر کلاس بود، همه هم خاطرخواه و گوش‌به‌فرمانش. می‌گفت همه با شکم روی سرسره سر بخورند، بچه‌ها هم عین گوسپند همه با شکم می‌رفتند روی سرسره. مامان‌های ما هم‌کار بودند. بابک به مامانش گفته بود اصلن از من خوشش نمی‌اید، چون نه تنها مثل بقیه به حرفش گوش نمی‌دهم، بل‌که بقیه را هم تشویق می‌کنم به حرفش گوش ندهند. این‌ها را مامانش به مامان من گفته بود و مامانم بعدن ها که بزرگ شده بودم برایم تعریف کرد. روز فارغ‌التحصیلی از مهدکودک بابک به من گفت بیا می‌خواهم بغلت کنم خداحافظی کنیم و آن‌قدر فشارم داد که نفسم بند آمد و حالم بد شد و این اولین مواجهه من با خشونت علیه زنان بود.
آن‌وقت‌ها سروش کودکان هنوز نبود. سروش نوجوان بود که برای من زیادی بزرگ بود. کیهان‌بچه‌ها بود که از سر لاعلاجی به‌ش می‌گفتم خان‌باجی. فقط گلک بود که باب دل من بود. گلک نشریه غیردولتی بود، مال شکوه قاسم‌نیا. زود تعطیل شد. من شعرهای گلک را دوست داشتم. یعنی همه‌چیزش را دوست داشتم، شعرهاش را هم حفظ بودم. بعد یک‌روز دیدم محمد عراقی (اسم واقعی‌ش را نوشتم شاید یک‌وقتی خودش را سرچ کند، هرچند من سرچ گوگل را قدغن کرده‌ام وبلاگم را پیدا کند ولی یک‌وقت می‌بینی غلط هم در میاد به قول آقا نوری خدابیامرز) داشتم می‌گفتم، دیدم این پسره هم یکی از شعرهای گلک را بلد است. درباره کاشتن گل و تقدیم آن به خانم معلم بود. شاعرش هم گمانم م.آزاد بود. یادم هست وسط قال‌مقال بچه‌ها رفته بودیم یک‌گوشه با هم یک‌بیت‌درمیان این شعره را می‌خواندیم. هنوز یک‌کمش هم خاطرم هست:
دسته‌گل بزرگو/ دادم خانم معلم/ خلنم معلم خندید/ گل‌های سرخو بویید/ گفت کوچولو زنده باشی/ همیشه پاینده باشی، یا سرزنده باشی.
از آن تاریخ من یک حساب دیگر باز کردم روی محمد. رفیق شدم باهاش. پسری که مجله می‌خواند و شعر بلد بود تومنی صنار با بقیه که کیف‌ها را می‌چیدند روی هم و از پشتش کیو کیو به هم شلیک می‌کردند توفیر داشت. دیگر گلک جدید که درمی‌امد به هم خبر می‌دادیم. نقاشی دارکوبه را دیدی؟ داستان چشم‌چشم‌دوابرو را خواندی؟ نمایش سنگ‌پشت را چی؟
بعد یک‌روز دیدم محمد رفته قاطی یکی از وحشی‌بازی‌هایی که پسرها ترتیب داده‌اند. دلم گرفت که: ای بابا، تو هم با من نبودی؟ و دیگر دلم نخواست دوست باشم باهاش. این اولین تجربه تلخ من از دل بستن به پسرها بود. ولی آخری‌ش نبود. بیست‌سال از آن‌سال‌ها می‌گذرد و من هنوز با شعرِ خوب خر می‌شوم.

*برنمی‌گردند شعرها
به خانه نمی‌روند
تا برگردی
و دست تکان دهی...

شمس لنگرودی

۳ نظر:

  1. و ما هنوز با شعرِ خوب خر می‌شويم!

    پاسخ دادنحذف
  2. چرا دخترها زود خر میشن؟ خوبیش اینه که با شعر خر شدن بهتره تا با چیزهای دیگه خر شدن.

    پاسخ دادنحذف
  3. البته من خری هستم که راه خودمو می‌رم

    پاسخ دادنحذف