آذر ۰۹، ۱۳۸۹

.

یک-نشسته بود روی سکوی سوپرمارکت. سرش روی زانوهاش. کنارش شال‌های رنگی را چیده بود که بفروشد. فکر کردم بروم دست بکشم به سرش؟ کنارش بنشینم که حرف بزنیم؟ دوتا بستنی بخرم که با هم بخوریم و شاد بشویم؟ هیچ‌کاری نکردم. فقط نگاه کردم. رد شدم.

دو-یک‌دستش سیگار بود، خم شد با دست دیگرش یک‌تکه نان یا کیک را که افتاده بود گوشه‌ی پل برداشت و گذاشت توی دهنش. رد شدیم از کنار هم. فکر کردم بروم برایش خوراکی بخرم؟ ایستاده بودم رفتنش را نگاه می‌کردم. دور شد.

سه- ایستاده بود کنار سکوی ساختمان بزرگه‌ی دور فلکه. توی دست‌های خاکی کوچولوش یک ماشین اسباب‌بازی خاکستری خیلی کوچک بود. مادرش توی پیاده‌رو کرم‌های خارجی و وسایل بزک‌دوزک می‌فروخت. خوش‌حال شدم که دست‌کم ماشینه را دارد برای دل‌خوشی.

هرسه‌ی این‌ها را توی کم‌تر از دو دقیقه دیدم. بدبختی از سر و روی‌مان بالا می‌رود. فقط نگاه می‌کنیم. یعنی نمی‌شود کاری کرد؟ فقط پول داریم که برای حجاب تبلیغ کنیم، سمینار بگذاریم، پوستر چاپ کنیم؟ دلم می‌خواهد بترکد. بدبختی‌مان بی‌پولی نیست. بی‌شعوری است. این است که درد دارد.

۲ نظر:

  1. كوندرا- در جهالت به گمانم- مي گفت بدبختي بزرگ ملتش نااميدي مطلقشان است. بدبختي بزرگ ملت ما، اما، نه فقط آن كه خيلي چيزهاست...

    پاسخ دادنحذف