من و علی، پسرعمهم، امتحان ادبیات فارسی داشتیم. فکر کنم سوم دبیرستان، امتحان نهایی بود. رفتیم ازش یک سوالی بپرسیم. خرداد بود، هوا که خوب بود مینشست روی سکو. یک تخت بزرگ روی سکو بود با چند تا مبل و صندلی کهنه. دیگر بلند نمیشد برود وسط باغچه و درختها را وارسی کند. دیده بودم -از پنجرهی اتاقم- گاهی برگها را نوازش میکرد. آنروزها دیگر قوهیی برای این کارها نداشت. از همان روی سکو فقط تماشا میکرد. سوالمان یادم نیست چی بود. اما حرفش کش آمد و داستان دیدارش با نیما را برایمان تعریف کرد. آنسالها که تهران بود و خانهشان نزدیک نیما بود و با یک نفر رفته بود خانهاش. با خنده تعریف میکرد که ایراد گرفته از شعر نیما و پیرمرد جواب باحالی بهش داده.
یکروز ظهر که من خانهشان بودم، نمازش که تمام شد- نماز را پشت میز می خواند- ازم پرسید که فکر میکنم آیا واقعن جهان پس از مرگی و حساب و کتابی وجود دارد؟ با تعجب گفتم خب حتمن وجود دارد. گفت کسی چه میداند؟ شاید هم نباشد. حالا ما احتیاط میکنیم نماز می خوانیم ضرر که ندارد، و خندهی بیصدایی سر داد.
بعد پاییز شد و من سرم گرم کنکور شد. کم تر سراغش میرفتم. برای دیدنش کافی بود یک ژاکت بپوشم، دمپایی پا کنم و از دری که بین دیوار خانهما و خانهشان بود بگذرم. روزی چندبار زنگ میزد و از بابا میخواست چیزی برایش تهیه کند، یا مامان را صدا میزد تا فشارش را بگیرد. یکبار قبل از اینکه گوشی را به بابا بدهم بهم گفت که اینروزها مهمان ما است و دوست دارد بیشتر ببیندمان. من آنوقتها هنوز آدمی نبودم که بفهمم در امدن این حرف از دهان او چهقدر عجیب و چهقدر دردناک است. بعدن به مامان گفته بود که مرا اذیت نکنند اگر زودبهزود به دیدار او نمیروم چون ما توی دلش هستیم.
آذرماه برایم یک نامه آمد از جشنواره مطبوعات کودک و نوجوان. رفتم تهران جایزه گرفتم و آمدم. یک لوح طلایی داده بودند که مامان دوست داشت به همه نشانش بدهد. من حتا دوست نداشتم اعتراف کنم که شعر میگویم و کارهای مامان عصبانیم میکرد. مجبورم کرد لوح و جایزه را ببرم نشان پ.ب بدهم. می گفتم آخر او از مطبوعات، آن هم کودک و نوجوانش، چه میداند؟ باید چندسال میگذشت تا بفهمم سردبیر یکی از اولین روزنامههای شهرمان بوده.
روزهایی بود که او دیگر بهندرت صحبت میکرد. یادم نیست درباره جایزهم چی گفت اما خوشحالیش معلوم بود. وقتی مامان فشار خونش را می گرفت ازم پرسید که آیا بلدم فشار بگیرم؟ گفتم نه. گفت بد نیست اگر یاد بگیرم چون هماین بهانهیی میشود که گاهی به دیدنش بروم. با خنده گفت اگر دوست دارم میتوانم حرف هم نزنم. با انگشتهای دست بگویم که فشارش چند است.
سه هفته بعد، روز جمعهیی که از کنکور آزمایشی به خانه برگشتم او دیگر نفس نمیکشید. من هیچرقم لباس مشکی نداشتم و عمه گفت لازم نیست لباس یا روسری مشکی بخرم، چون پ.ب از رنگهای تیره خوشش نمیآمد. آنروزها گریه میکردم اما دو-سه سال بعد بود که ناگهان خلاءش را حس کردم. هربار که یاد میآید دیگر نیست، چیزی در دلم فرو میریزد.
میگویند چشمهایم و انگشتهای پایم شبیه اوست. اما فکر میکنم شباهتمان بیشتر از اینها باشد. سراغ سنگ قبرش نمیروم، فکر میکنم به نظر خودش هم کار بیمعنایی است. کتابهایش را میخوانم و یادداشتهایی که با دستخط قدیمیش نوشته. یکروز توی کتاب خانهش یکی از کتابهای محبوبم را پیدا کردم. چاپ قدیمش را. نمیدانستم آدمی را که دیگر نیست چهطور میشود بوسید.

یکروز ظهر که من خانهشان بودم، نمازش که تمام شد- نماز را پشت میز می خواند- ازم پرسید که فکر میکنم آیا واقعن جهان پس از مرگی و حساب و کتابی وجود دارد؟ با تعجب گفتم خب حتمن وجود دارد. گفت کسی چه میداند؟ شاید هم نباشد. حالا ما احتیاط میکنیم نماز می خوانیم ضرر که ندارد، و خندهی بیصدایی سر داد.
بعد پاییز شد و من سرم گرم کنکور شد. کم تر سراغش میرفتم. برای دیدنش کافی بود یک ژاکت بپوشم، دمپایی پا کنم و از دری که بین دیوار خانهما و خانهشان بود بگذرم. روزی چندبار زنگ میزد و از بابا میخواست چیزی برایش تهیه کند، یا مامان را صدا میزد تا فشارش را بگیرد. یکبار قبل از اینکه گوشی را به بابا بدهم بهم گفت که اینروزها مهمان ما است و دوست دارد بیشتر ببیندمان. من آنوقتها هنوز آدمی نبودم که بفهمم در امدن این حرف از دهان او چهقدر عجیب و چهقدر دردناک است. بعدن به مامان گفته بود که مرا اذیت نکنند اگر زودبهزود به دیدار او نمیروم چون ما توی دلش هستیم.
آذرماه برایم یک نامه آمد از جشنواره مطبوعات کودک و نوجوان. رفتم تهران جایزه گرفتم و آمدم. یک لوح طلایی داده بودند که مامان دوست داشت به همه نشانش بدهد. من حتا دوست نداشتم اعتراف کنم که شعر میگویم و کارهای مامان عصبانیم میکرد. مجبورم کرد لوح و جایزه را ببرم نشان پ.ب بدهم. می گفتم آخر او از مطبوعات، آن هم کودک و نوجوانش، چه میداند؟ باید چندسال میگذشت تا بفهمم سردبیر یکی از اولین روزنامههای شهرمان بوده.
روزهایی بود که او دیگر بهندرت صحبت میکرد. یادم نیست درباره جایزهم چی گفت اما خوشحالیش معلوم بود. وقتی مامان فشار خونش را می گرفت ازم پرسید که آیا بلدم فشار بگیرم؟ گفتم نه. گفت بد نیست اگر یاد بگیرم چون هماین بهانهیی میشود که گاهی به دیدنش بروم. با خنده گفت اگر دوست دارم میتوانم حرف هم نزنم. با انگشتهای دست بگویم که فشارش چند است.
سه هفته بعد، روز جمعهیی که از کنکور آزمایشی به خانه برگشتم او دیگر نفس نمیکشید. من هیچرقم لباس مشکی نداشتم و عمه گفت لازم نیست لباس یا روسری مشکی بخرم، چون پ.ب از رنگهای تیره خوشش نمیآمد. آنروزها گریه میکردم اما دو-سه سال بعد بود که ناگهان خلاءش را حس کردم. هربار که یاد میآید دیگر نیست، چیزی در دلم فرو میریزد.
میگویند چشمهایم و انگشتهای پایم شبیه اوست. اما فکر میکنم شباهتمان بیشتر از اینها باشد. سراغ سنگ قبرش نمیروم، فکر میکنم به نظر خودش هم کار بیمعنایی است. کتابهایش را میخوانم و یادداشتهایی که با دستخط قدیمیش نوشته. یکروز توی کتاب خانهش یکی از کتابهای محبوبم را پیدا کردم. چاپ قدیمش را. نمیدانستم آدمی را که دیگر نیست چهطور میشود بوسید.

و چطور میشود پای یک نوشته نوشت که آدم چقدر گاهی دلش فشرده میشود از خواندن یک متن ...
پاسخ دادنحذفناگهان چقدر زود دیر می شود...
پاسخ دادنحذفنمیدونم چی بگم. خوب شاید باید نتیجه بگیرم که باید قدر زنده ها رو بیشتر دونست اما میدونم هدف از نوشتن این متن ایجاد یه همجین حسی توی من خوننده نبوده. بیشتر حس میکنم یه نوشته برای دل خود نویسنده است، که شاید احساس میکرده باید یه جایی به مقدار از حسش پدر بزرگ دیر شناخته اش رو که روی دلش سنگینی میکنه بیاره و موندگار کنه.
پاسخ دادنحذفکجایی؟
پاسخ دادنحذفبنویس
من دوتاشو از دست دادم.
پاسخ دادنحذف