دو تا یار یکرنگ قدیمیَم را دیده بودم و مست بودم از دیدنشان. دم ظهری، هوا ابری بود و انگشتهام یخزده. بطرییی که سپیده بهم داده بود و تویش یکدانه ماهی عجیبغریب بود را برابرِ رویم گرفته بودم و نگاه میکردم. حواسم هم بود که کیف کنم از قدمزدن آن موقع روز توی خیابانهای نمناک شهری که دوس میدارم. برای خودم آواز میخواندم. به صدای بلند میخواندم. چه جراتی که سر کوچهی پری خانمشان آدم آواز بخواند. ای فسانه، فسانه، فسانه، ای خدنگ تو را من نشانه بخواند. من نه که خیلی شجاع باشم. دیگر بیخیال شدهام. نمیتوانم هزار سال صبر کنم بلکم دری به تخته بخورد و پایم به ممالک راقیه برسد تا توی خیابان آواز بخوانم. گشت ارشاد که نمیگیردم. فوقش پریخانم جلویم سبز میشود و یکذره تعجب میکند و فکرهای ناجوری میکند دربارهَم، من هم خیلی طبیعی حالواحوال میکنم باهاش. اصلن مگر من همیشه توی دلم ایشان را مسخره نمیکنم؟ میدانم کار خوبی نیست البته. بعضیوقتها شیطان آدم را گول میزند خب. خلاصه من آوازم را میخوانم و تا جایی که قانون یقهم را نگیرد، تن به هیچ ممنوعیت غیر موجهی نمیدهم. آن روز هم به هماینترتیب هی فسانه فسانه کردم و ماهی را تماشا کردم. همآن وسط خیابان اسمش را گذاشتم فسانه.
من آدم جک و جانور نگهداری نیستم. فکر می کنم جای حیوان توی طبیعت است. بعدش حیوان که زبان ندارد، من از کجا بدانم پیش من خوشحال است یا نه. از آب و دانهیی که بهش میدهم راضی است یا نه. هماین من که زبان دارم نمیتوانم به مامانم بفهمانم که چی اذیتم میکند و چی خوشحال. حالا یککمی هم البته اشکال از گیرنده است احتمالن. بگذریم. اما این فسانه را توی رودربایستی همسر سپیده قبول کردم. تازه بدم هم نیامد حالا که سپیده باز برمیگردد شیراز که آن همه دور است از ستارهآبادِ ما، یک چیزی داشته باشم ازش، بلکم کمتر دلتنگی کنم برایش. خلاصه که تا برسم به خانه، مهر فسانه به دلم افتاده بود. شاید هم به خاطر اسمی که رویش گذاشتم. بهنظرم فسانه به آن رنگهای عجیب و غریبَش میآمد. حالا یک هفته است که توی اتاقم، روی طبقه دوم کتابخانه است. او چرخ میزند دور خودش. من چرخ میزنم دور خودم.

ما چرخ میزنیم...
پاسخ دادنحذف