دی ۲۹، ۱۳۸۸

نباشم الهی

اول «عادت می‌کنیم» را خواندم. کتابی است که اتفاقن دوستش ندارم، اما فضای آرام و بی‌‌تنشش مسکن خوبی است برای سندروم پیش‌امتحانی که دچارش می‌شوم. بعدش «رویای تبت» را خواندم. این را دوست دارم. کم‌تر از آن یکی خوانده‌ام‌ش چون کتابی که دوست دارم را دلم نمی‌آید هر وقتی بخوانم. رویای تبت که تمام شد، رسیده بودم وسط‌های فصل پنج. رسانش دوبعدی گذرا. نصفه‌‌نیم‌کاره(کاله؟) گذاشتمش و رفتم دو تا فصل آخر را خواندم. تشعشع و تشعشع بین سطوح. با سرعت نور می‌خواندم. ولی باز هم مبدل‌های حرارتی ماند برای نصفه‌شب. نباشم برای خودم، فقط سه‌ساعت و نیم وقت داشتم برای خوابیدن که یک ساعتش به غلت زدن گذشت. صبح زود هوله‌هوله کتاب ها و ماشین حساب و موبایل و «ساندویچِ دست‌پیچ‌ِ مامان‌جون» را ریختم توی کوله‌ام. سوار ماشین‌های خطی شدم و رفتم صد و هشتاد‌ کیلومتر به سمت غرب. امتحان آخرین درس «اصلی» دوره‌ی کارشناسی‌م بود. دادم‌ش. حالا خوب یا بد، فعلن از شرش خلاص شده‌م. از آن همه توی ماشین و سر امتحان نشستن و استرس و بدو بدو، تن و جانم درد می‌کند. اما خوب حواسم هست که آدمی که امتحان انتقال حرارت ندارد، چه‌قدر دنیا را جور دیگری می‌بیند. منظورم نسبت به آدمی است که امتحان انتقال حرارت دارد. آه! بی‌چاره آن آدمِ شب‌های پیش.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر