او ایمیلهای نخواندهی این چند روزش را میخواند، من گودرم را. لابهلایش با هم حرف میزنیم. میگوید نمیفهمد که من چهطور میتوانم اینهمه درسنخوان باشم. برای من هم عجیب است که او چهطور میتواند اینهمه درسبخوان باشد، اما چیزی نمیگویم. یادآوری میکنم که من هم در مقاطعی از زندگیم خوب و جدی درس خوانده ام. میگوید هیچ به یاد ندارد که من درس خوانده باشم و ازم میخواهد کمی هم درس بخوانم و من میگویم باشد. خداحافظی که میکنیم میگوید میرود دوش بگیرد. میتوانم تصور کنم که بهخاطر امتحانش چند روزی حتا حمام هم نمیرفته و حالا چهقدر هپلی است. میپرسم که آیا به نظرش خیلی بد است که من درس نمیخوانم؟ میگوید بد نیست، اگر به موازات درس نخواندن کار مفیدی انجام بدهم. نمیگویم که اصلن نمیدانم کار مفید چهجور چیزی میتواند باشد و مفید یعنی چه.
خداحافظی میکنیم و من با احساس عذابوجدانی که او بهم القا کرده سراغ کتابهایم میروم. بیشتر از آن که درس بخوانم، به درسها فکر میکنم. وقتی فیزیک۱ میخواندم، به جای این که مسائل مربوط به گرانش را حل کنم، به این فکر میکردم که چرا اجرام به هم نیرو وارد میکنند و سوالهایم استاد را عصبانی میکرد چون نامربوط بودند. حالا هم نمیتوانم مسائل مربوط به تشعشع را بخوانم، بدون این که فکر کنم انتقال حرارت بدون نیاز به فضای مادی چه جوری است. خلاء چی است اصلن. جهان اگر از ماده ساخته شده، پس خلاء جزو جهان نباید باشد و این خلاء اگر ماده نیست باید هیچ باشد اما هیچ نیست.
من انگار بیرون جهان ایستاده باشم، فقط آن را تماشا میکنم و بهش فکر میکنم. شاید بهتر باشد من هم زندگی کنم، بهجای این که فقط به زندگی فکر کنم. اما وقتی فکر میکنم باید چهکار کنم و زندگی کردن چهجوری است، میبینم که جوابی ندارم. حتا اگر با عزمی راسخ و ارادهیی پولادین، بخواهم زندگی کنم، نمیدانم باید چه کار کنم.
خداحافظی میکنیم و من با احساس عذابوجدانی که او بهم القا کرده سراغ کتابهایم میروم. بیشتر از آن که درس بخوانم، به درسها فکر میکنم. وقتی فیزیک۱ میخواندم، به جای این که مسائل مربوط به گرانش را حل کنم، به این فکر میکردم که چرا اجرام به هم نیرو وارد میکنند و سوالهایم استاد را عصبانی میکرد چون نامربوط بودند. حالا هم نمیتوانم مسائل مربوط به تشعشع را بخوانم، بدون این که فکر کنم انتقال حرارت بدون نیاز به فضای مادی چه جوری است. خلاء چی است اصلن. جهان اگر از ماده ساخته شده، پس خلاء جزو جهان نباید باشد و این خلاء اگر ماده نیست باید هیچ باشد اما هیچ نیست.
من انگار بیرون جهان ایستاده باشم، فقط آن را تماشا میکنم و بهش فکر میکنم. شاید بهتر باشد من هم زندگی کنم، بهجای این که فقط به زندگی فکر کنم. اما وقتی فکر میکنم باید چهکار کنم و زندگی کردن چهجوری است، میبینم که جوابی ندارم. حتا اگر با عزمی راسخ و ارادهیی پولادین، بخواهم زندگی کنم، نمیدانم باید چه کار کنم.
نگار :(
پاسخ دادنحذفحرف من شايد راجع به پست پيش از اين پست است. همان كه نوشتي نثرت رنگ و بو ميگيرد. از جمله همين پست رنگ و بوي نوشتههاي كس ديگري را ميدهد كه نميدانم تو وبلاگش را ميخوانبي يا نه. نويسندهي وبلاگ «به همين سادگي» وقتي ميخواهد از احوال شخصيش بنويسد گاهي لحن همين است. يعني اغلب همين است. تو از كجا از او متاثر شدهاي را نميدانم
پاسخ دادنحذفمیمنون
پاسخ دادنحذفمن وبلاگ "به هماین سادهگی" رو میخوانم. ولی الآن که تو گفتی رفتم چندتا از پستهاش رو خواندم و راستش نفهمیدم چه شباهتی بین نثر من و اون هست. اما توی وبلاگهای خودم پستهایی با نثر مشابه این دارم که مال خیلی قبلتر از این ئه که وبلاگ "به هماین سادهگی" رو بخوانم. برای هماین گمان نکنم اگر هم شباهتی هست به خاطر "تاثیر" من از نثر اون باشه