خیلی چیزها که الآن به نظرم «غیر ممکن» است، شاید یک روزی اتفاق بیافتد. این را از روی تجربههای قبلیم میگویم. مثلن ممکن است دلم برای این حس کُشندهی تنهایی و بیپناهی شبهای امتحان تنگ بشود. حسی که هماین امشب دارم و دارد خفهام میکند. حسی که وادارم میکند به کارهای عجیب و غریب فکر کنم. مثلن به این که یک کولهپشتی بردارم و بپرم روی دوچرخه و آنقدر رکاب بزنم که از همهچیز دورِ دورِ بشوم. شاید دلم برای این حال افتضاح اینجور شبها تنگ بشود. اما این که دلم بخواهد تکرار بشود... این هم شاید. کسی چه میداند.
دی ۲۶، ۱۳۸۸
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
تعارف که ندارم آدم شب امتحان یه جفت شونهی مردونه میخواد سرشو تکیه بده بهش آی زار بزنه آی زار بزنه.
پاسخ دادنحذفنسخهی دوچرخه و کولهپشتی توام خیلی مسکنه
به شرطی که نگار، ترم دهمت نباشه
شایدم خیلی مهم نیس ترم چندمی شاید فقط به قول مامانم باید "دل گنده" باشی
چه میدونم من آخه