شهریور ۱۳، ۱۳۸۹

.

من و بابا داشتیم ناهار می‌خوردیم که عمه‌زری تلفن زد و شنیدم که بابا می‌گوید: حالش به هم خورده؟ باشه باشه آمدم. بعد مامان پرید لباس پوشید و تا بابا حاضر بشود آش‌پزخانه را جمواری کرد. به من گفت: می‌خوای تو هم بیا بریم؟ گفتم: نه. بعد که رفتند دراز کشیدم روی کاناپه و گریه کردم. بعد با این‌که می‌خواستم بعد از ناهار کامپیوترم را بگذارم خاموش بماند، آمدم روشنش کردم. توی جی‌تاک چراغ حسین روشن بود. این‌جوری خیالم راحت شد که حتمن اوضاع خیلی هم بد نیست وگرنه نمی‌نشست پای نت. بعد دوباره که نگاه کردم دیدم رفته و دل‌شوره گرفتم. نونوش تلفن کرد و نُه دقیقه باهام حرف زد. با خودم کار داشت و لازم نشد بگم که مامان و بابام کجا رفته‌ند. بعد خود مامان تلفن کرد که دلم هُری ریخت وقتی شماره‌ش را دیدم. گفت بیمارستان اند و مامان‌بزرگ باید بستری بشود اما هوش‌یار است و حرف هم می‌زند حتا. زنگ زده بود که خیال من را راحت کند. من یک‌جایی ته دلم خیالم راحت بود حتا. با این‌که هم‌آن اول گریه کرده بودم، اما یک امید خوبی داشتم که طوری نمی‌شود. این یک امید بچه‌گانه است که همیشه داشته‌ام به این که اوضاع خوب می‌شود. فکر می‌کردم دیگر تمام شده و من یک تلخِ ناامیدِ واقع‌بین شده‌ام. اما ام‌روز دیدم که هنوز یک‌ذره از آن امیده را دارم. بعد مامان‌بزرگ‌خاله‌جونام زنگ زد و وقتی دید من گوشی را برداشته‌م گل از گل صدایش شکفت و گفت دلش یک‌عالمه برایم تنگ شده. چرا نمی‌روم آن‌طرف‌ها؟ نمی‌دانم چرا نمی‌روم. فکر کردم باید بروم. زنگ زده بود به‌م دل‌داری بدهد که خواهرم رفته اتریش و من نرفته‌ام. گفت دی‌روز برایم دعا کرده و حتمن هم‌این‌روزها به‌م تلفن می‌کنند. می‌داند که به دعا و این‌حرف‌ها اعتقاد ندارم، اما چون برایش قابل هضم نیست هنوز جوری حرف می‌زند که انگار من هم به این‌چیزها اعتقاد دارم. نتوانستم نخندم. گفت: باور کن مادر. فکر کردم شاید باور کردنم خوش‌حالش کند. دلم از ناخوشی آن‌یکی مامان‌بزرگم رقیق شده بود. باور کردم و وقول دادم که زودی بروم دیدنش.

۱ نظر:

  1. بار اولی که حالش به هم خورد، دو سه سال طول کشید تا با هر صدای تلفنی دلم هرّی نریزه. :|

    پاسخ دادنحذف