خواهر کوچک چند شبی است که احساس دلتنگی و تنهایی میکند. مامان و بابایش ساعت یازده میخوابند چون اغلب خستهاند. خواهر بزرگ اگر بود، ساعت 12 شب تازه میامد توی اتاقش کلهکشک میکرد و میگفت: قهوه درست کنم؟ یککمی بعد با یک سینی و دوتا فنجان و یک شکلات برای خواهر کوچک میآمد و دوتایی مینشستند کف اتاقش قهوه میخوردند و حرف میزدند. خواهر بزرگ فال قهوه میگرفت و توی فنجان خواهر کوچکش راه روشن، تاج موفقیت، خبر خوب، پرواز و عشق میدید. خواهر کوچک از بالای سر خواهر بزرگ توی فنجان خودش سرک میکشید و میگفت: من که چیزی غیر از گُه توی این نمیبینم. خواهر بزرگ میخندید و بهش میگفت بهتر است خفه بشود.
خواهر بزرگ وقتی که بود، دلگیری ساعتهای بعد از شام را میفهمید و تلفن میکرد به حسین و سهتایی میرفتند پای کوه چایی و هوا بخورند و تا نیمهشب گپ بزنند. خواهر کوچک شیشهی پنجرهی ماشین را بدهد پایین و کش موهایش را باز کند و کلهش را بگیرد بالا ستارهها را نگاه کند و هیچ به غمهای جهان فکر نکند.
خواهر کوچک وقتی دلش میگرفت میرفت اتاق خواهر بزرگ و آنجا گریه میکرد و به زمین و زمان فحش میداد و خواهر بزرگ همیشه یک پیشنهاد خوب داشت برای خوب شدن حال او.
خواهر بزرگ گاهی به خواهر کوچک گیر میداد که یککمی ماتیک بزن و بده اهورا ابروهایت را بردارد که به مذاق کوچیکه خوش نمیآمد و میگفت: اه اه. ولی موقع مهمانی رفتن موهایش را میداد خواهر بزرگ سشوار بکشد و لباسهایش را چک کند که به هم بیایند و کفشهای شیکان خواهر بزرگ را پا میکرد.
خواهر بزرگ تا چندهفتهی دیگر نیست و خواهر کوچک باید همهی شبهایش را تنها بگذراند. موهایش را خودش سشوار بکشد و خبری از قهوه و گردشهای شبانه نیست. خواهر کوچک سخت دلگیر و دلتنگ است و میخواهد هیچ روزی شب نشود.
*عنوان اسم یک کتاب قدیمی از انتشارات کانون پرورش فکری است
خواهر بزرگ وقتی که بود، دلگیری ساعتهای بعد از شام را میفهمید و تلفن میکرد به حسین و سهتایی میرفتند پای کوه چایی و هوا بخورند و تا نیمهشب گپ بزنند. خواهر کوچک شیشهی پنجرهی ماشین را بدهد پایین و کش موهایش را باز کند و کلهش را بگیرد بالا ستارهها را نگاه کند و هیچ به غمهای جهان فکر نکند.
خواهر کوچک وقتی دلش میگرفت میرفت اتاق خواهر بزرگ و آنجا گریه میکرد و به زمین و زمان فحش میداد و خواهر بزرگ همیشه یک پیشنهاد خوب داشت برای خوب شدن حال او.
خواهر بزرگ گاهی به خواهر کوچک گیر میداد که یککمی ماتیک بزن و بده اهورا ابروهایت را بردارد که به مذاق کوچیکه خوش نمیآمد و میگفت: اه اه. ولی موقع مهمانی رفتن موهایش را میداد خواهر بزرگ سشوار بکشد و لباسهایش را چک کند که به هم بیایند و کفشهای شیکان خواهر بزرگ را پا میکرد.
خواهر بزرگ تا چندهفتهی دیگر نیست و خواهر کوچک باید همهی شبهایش را تنها بگذراند. موهایش را خودش سشوار بکشد و خبری از قهوه و گردشهای شبانه نیست. خواهر کوچک سخت دلگیر و دلتنگ است و میخواهد هیچ روزی شب نشود.
*عنوان اسم یک کتاب قدیمی از انتشارات کانون پرورش فکری است
:)
پاسخ دادنحذفhttp://ravanam.blogspot.com/
وااای این کتابه. من داشتمش و خیلی هم دوستش داشتم.
پاسخ دادنحذفمن خواهر میخوااام :(((((