مامانبزرگ را تازه آوردهاند خانه. رفتم باهاش خداحافظی کردم. چیزی نفهمید. نمیتوانست حرف بزند. فکر این که وقتی برگردم دیگر نباشد دیوانهم میکند. دلم میخواست میبردندش خانهی خودش. اگر آنجا مانده بود هنوز سرحال و سرپا بود. هنوز روزها تا چهار بعدازظهر میان مطبخ میچرخید و قُندهواری میکرد. همهچیز حُقّه نُقه، قِچِّ قُپِینا. هماینکارها بود که بهش جان میداد. تا سر کوچه هم که میرفت و برمیگشت، می خواند: جان خانهک خود اگرچه گلخن باشد، جان نانک خود اگرچه ارزن باشد. عاشق خانهش بود. هست هنوز هم. توی این خوابهای طولانیش خواب خانه و زندگی قدیمش را میبیند. می گوید: دیگ مرسی ره گذاشتم مارِ خدیجه بسابه. عاروسآقا گزلیک دستهقهوهیی ره کُجه گذاشتی؟ اینها را توی خواب و بیداریش میگوید. وقتهایی که کمی جان دارد.
فردا خودم تنهایی میروم تهران، بعد عمو سین نصفهشب میبردم فرودگاه. عمو سین از من خوشش نمیآید، این را فقط خودش میداند و من. برعکس، خواهرم را دوست دارد. مثل اِما که مجبور بود دوهفته با عمه بئا باشد توی کتاب دهکده ساحلی، غمگین ام. اما رفتن با عمو سین بهتر از این است که تنهایی بروم. درست است که ازم خوشش نمیآید ولی سعی میکند باهام مهربان باشد و هماین خوب است.
مامانبزرگخالهجونا هم خواهرم را بیشتر دوست دارد، چون نوهی اولیش است. خود خواهرم اینها را میداند و یادش هست که وقتی توی بچگی دعوایمان میشد همه خالهها طرف او را داشتند. خواهرم میگوید: ولشان کن بابا، همهشان روانی اند؛ و صورتم را میبوسد. ولی من حالا هم که بزرگم دلم میگیرد. راستش این است که من بزرگ نیستم. من بچهام هنوز و هربار میفهمم چهقدر بچهام گریه بهگلو میشوم. فکر میکنم باید سر وقتش بزرگ میشدم. حالا خیلی دیر است. خستهام.
فردا خودم تنهایی میروم تهران، بعد عمو سین نصفهشب میبردم فرودگاه. عمو سین از من خوشش نمیآید، این را فقط خودش میداند و من. برعکس، خواهرم را دوست دارد. مثل اِما که مجبور بود دوهفته با عمه بئا باشد توی کتاب دهکده ساحلی، غمگین ام. اما رفتن با عمو سین بهتر از این است که تنهایی بروم. درست است که ازم خوشش نمیآید ولی سعی میکند باهام مهربان باشد و هماین خوب است.
مامانبزرگخالهجونا هم خواهرم را بیشتر دوست دارد، چون نوهی اولیش است. خود خواهرم اینها را میداند و یادش هست که وقتی توی بچگی دعوایمان میشد همه خالهها طرف او را داشتند. خواهرم میگوید: ولشان کن بابا، همهشان روانی اند؛ و صورتم را میبوسد. ولی من حالا هم که بزرگم دلم میگیرد. راستش این است که من بزرگ نیستم. من بچهام هنوز و هربار میفهمم چهقدر بچهام گریه بهگلو میشوم. فکر میکنم باید سر وقتش بزرگ میشدم. حالا خیلی دیر است. خستهام.
سفر به خیر گلم.
پاسخ دادنحذفمن همش این ترس باهم هست که وقتی برگردم مامان بزرگم نباشه. مامان بزرگ من هم دیگه حرف نمیزنه. وقتی بهش زنگ میزنم فقط گوش میده. کلی دلم میگیره. ولی باز هم بهش زنگ میزنم، شاید دل اون وا شه.
پاسخ دادنحذف